#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_423


ـ این کاراتون یعنی چی؟ دارین واسه ی زندگی من تصمیم می گیرینا. مگه من خودم عقل و شعور ندارم که شماها دارین برای جداییم از راویس نقشه می کشین؟ این قدر بی دست و پا شدم؟!

با این حرفم، به دفعه بابا آتیشی شد و به سمتم خیز برداشت و در حالی که صورتش از خشم سرخ شده بود، داد زد:

ـ این قدر اون دختره برات ارزش داره که به خاطرش روبروی منی که بیست و هشت سال پدرتم و واست زحمت کشیدم می ایستی؟ آره؟

بابا عین یه گوله آتیش شده بود و چنان عربده می کشید که حس می کردم تموم ساختمون داره می لرزه. این جو پیش اومده رو دوست نداشتم. صدای مامان اومد:

ـ بهروز کافیه دیگه! ادامه نده. بذار آروین فکراش رو بکنه.

داد زدم:

ـ چه فکری مامان؟! من فکرام رو کردم. من و راویس همدیگه رو دوست داریم و قصد نداریم از هم جدا شیم.

با این حرفم، بابا عین فنر از جاش بلند شد و به سمتم اومد. با یه حرکت منو از رو مبل بلند کرد و چسبوند به دیوار. یقه ی پیرهنم رو محکم گرفت و عربده کشید:

ـ تو غلط می کنی با هفت جد و آبادت! من آبروم رو از تو جوب پیدا نکردم که حالا تو یه الف بچه، راحت باهاش بازی کنی. اجازه نمی دم همون یه ذره آبرویی که برام مونده رو بدی باد هوا. هر بلایی که اون دختره سر من و آبروم آورد کافیه. دیگه لازم نیست تو کار نیمه تموم زنت رو، تموم کنی. من جلوی دوست و آشنا آبرو دارم و نمی ذارم با اون دختره که یکی دیگه آبروش رو برده و انتقامش رو از من و آبروم گرفته، بمونی. این پنبه رو از تو گوشِت بنداز بیرون آروین! فهمیدی؟ هـــــــا؟

به خِر خِر افتاده بودم. داشتم خفه می شدم. مامان در حالی که گریه می کرد بلند جیغ زد:

ـ بهـــــروز، کشتی بچه ام رو، ولش کن. خفه شد!

فشار دستای بابا رو گلوم کم شد و یقه ام رو ول کرد. به سرفه کردن افتاده بودم. کم مونده خفه شَما. گیسو لیوانی آب به دستم داد. نگرانی رو از تو چشاش می خوندم. آب رو یه نفس سر کشیدم. مامان نزدیکم شد. بازوم رو گرفت. چشاش پر از اشک بود. طاقت دیدن اشکاش رو نداشتم.

ـ آروین؟! خوبی مامان؟ بریم دکتر؟

romangram.com | @romangram_com