#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_422


ـ راویسم خوبه! شما خودت چطوری؟ قرصات رو سر وقت می خوری؟

مامان لبخند مهربونی بهم زد و گفت:

ـ آره مامان، نگران نباش!

بابا دور لبش رو با دستمال پارچه ای جلوش پاک کرد و از پشت میز بلند شد و روبروی تی وی رو مبلی نشست. پس کِی می خواد باهام حرف بزنه؟

سعی کردم و حواسم رو با فیلمی که داشت از پی ام سی پخش می شد، پرت کنم. بعد از چند ثانیه صدای بابا اومد:

ـ فردا برو سراغ کارای طلاق اون دختره.

کپ کردم! راویس شده بود اون دختره؟! صدای هــــی کشیدن مامان رو شنیدم.

ـ بهــــــروز!

بابا بی توجه به جیغ مامان رو به من ادامه داد:

ـ همین که گفتم! رادینم میره سراغ یه دفترخونه ی آشنا، تا زودتر کارای جداییت رو انجام بده.

رادین گفت:

ـ برای آخر هفته از دفترخونه ی حاج آقا کمالی وقت گرفتم. بهش سپردم که زودتر کارا رو انجام بده. می گفت اگه توافقی باشه راحت از هم جدا میشن.

گفتم:

romangram.com | @romangram_com