#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_421






از پله ها رفتم بالا. در ورودی رو باز کردم و داخل شدم. همه سر میز شام نشسته بودن و داشتن شام می خوردن. مامان با دیدنم، به سمتم اومد و گفت:

ـ سلام پسرم! شام خوردی؟

بابا با خشم گفت:

ـ مگه رادین بهت نگفته بود، برای شام این جا باش؟

رادین که سرش با مرغ تو بشقابش گرم بود، آهسته زیر لب گفت:

ـ بابا تقصیر من بود. فراموش کردم بهش بگم برای شام بیاد!

رادین هر چی بود، بی معرفت نبود. همیشه هوام رو داشت و حمایتم می کرد. تو دلم ازش کلی تشکر کردم. بابا چیزی نگفت. لیوان دوغش رو یه نفس سرکشید. گیسو با تکون دادم سر بهم سلام داد، منم با لبخند جوابش رو دادم. مامان سر میز نشست. روی مبلی نشستم و منتظر شدم تا شام خوردنشون تموم شه. عمه خانوم و هلن و ویکی شام رفته بودن خونه ی یکی از دوستای خونوادگی رایان که تو ایران زندگی می کرد و نبودن.

صدای مامان اومد:

ـ راویس چطوره؟ حالش خوبه؟

اخمای بابا در هم رفت.

گفتم:

romangram.com | @romangram_com