#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_418


بعد از خوردن شام، هر دو سوار ماشین شدیم. آهنگ « لب تیغ » خواجه امیری رو تو دستگاه گذاشتم. این آهنگش رو خیلی دوست داشتم. همیشه منو یاد رابطه ام با راویس می انداخت. راویسم آروم و ساکت از شیشه ی ماشین به خیابون زل زده بود. منم تو افکارم غرق بودم. به چند ساعت بعد و برخورد بابا فکر می کردم. چه اتفاقی قراره بیفته؟ صدای خواجه امیری تو فضا پیچید.





از این رویای طولانی..

از این کابوس، بیزاریم..

از این حسی که میدونی و میدونم، به هم داریم..

از اینکه هر دو میدونیم، نباید فکر هم باشیم..

از اینکه تا کجا میریم، اگه یک لحظه تنها شیم..

نه میتونم از این احساس رها شم..تا تو تنها شی..

نه اون اندازه دل دارم، ببینم با کسی باشی..نمیتونم!

دارم، میسوزم از وهم تبی که هر دو میگیریم..

از اینکه، هر دومون با هم لب یک تیغ راه میریم..

برای زندگی با تو، ببین من تا کجا میرم..

romangram.com | @romangram_com