#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_417
ـ اوه، تو چقدر خسیسی! تازه کجا بود؟ یه ماه پیش بودا.
ـ شکمو! اما باشه برای یه شب دیگه. امشب باید برم خونه ی بابام.
چشای راویس گرد شد.
ـ واسه چی؟
سعی کردم نگرانش نکنم. با خونسردی گفتم:
ـ عصر رادین زنگ زد و گفت شب برم اون جا، بابا کارم داره.
قاشق از دستش افتاد تو دیس چینی کنار دستش. صدای بدی داد. یه لحظه حس کردم همه دارن به ما نگاه می کنن. فضای آرومی بود و به جز موسیقی لایتی که تو فضا پخش بود، هیچ صدایی از کسی نمی اومد. همه پچ پچ حرف می زدن. نگاهی به بقیه انداختم. سرشون گرم تعریف بود و حواسشون به ما نبود.
ـ چی شدی تو؟ طوری نیست بابا. چرا الکی خودت رو اذیت می کنی؟ می خواد باهام حرف بزنه. نمیاد زرتی بگه که راویس رو طلاق بده که. می ریم با هم حرف بزنیم، همین! باید زودتر از اینا با بابا حرف می زدم. امشب میرم و آب پاکی رو می ریزم رو دستشون و خلاص!
ـ اما... اما آروین اگه بابات بگه باید راویس رو طلاق بدی چی؟ تو که می دونی مهریه ی دست و پایی که دادگاه برام تعیین کرده بود، با معلوم شدن متهم بودن رامین برداشته شده و تو راحت می تونی منو طلاق بدی و بری دنبال زندگیت.
اشک تو چشاش حلقه زده بود. اَه، کاش جلوی دهنم رو می بستم و می ذاشتم یه امشبم بهمون خوش بگذره ها.
دستای سفید و کشیده اش رو که رو میز گذاشته بود رو گرفتم و گفتم:
ـ زندگی من تویی راویس! من طلاقت نمی دم. تو زن منی! مگه کشکه آخه؟ ناراحت نباش دیگه، باشه؟ میرم امشب با بابا اتمام حجت می کنم که دیگه بحث طلاق رو پیش نکشه. اوکی؟ حالام غذات رو بخور. یخ کرد.
سرش رو تکون داد و لبخند تلخی زد. کِی این کابوسا تموم میشه! کم آوردم دیگه!
romangram.com | @romangram_com