#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_416


ـ طلبت باشه واسه آخر شب! میگن زن و شوهرا باید آخر شبا حساباشون رو تسویه کنن. همش رو جبران می کنم

عزیزم!

از قصد کلمه ی « عزیزم » رو کشیدم. بلند خندیدم.

راویس خندید و گفت:

ـ پررو!

غش غش خندیدم. این واقعا من بودم؟! آروینی که خیلی وقت بود این جوری از ته دل نخندیده بود؟ بودن کنار راویس منو از همه چیز دور می کرد و غرق لذت می کرد. خنده هام از ته دل بود. این خوشی رو حاضر نبودم با هیچی عوض کنم. بابای راویس هنوزم تهران پیش شیرین و آرسام بود. انگار می خواست خیالش از بابت دختر ته تغاریش راحت شه و بعد برگرده شیراز!

راویس نوشابه اش رو خورد و گفت:

ـ آروین؟!

ـ جونم؟

ـ بریم همون پارک قبلی؟

چشاش از ذوق برق می زد. شده بود عین دختر بچه ها!

جلوی خنده ام رو گرفتم و گفتم:

ـ دلت باز بستنی می خواد؟ تازه برات خریدم که.

romangram.com | @romangram_com