#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_415


از فکر اومدم بیرون. سرم رو تکون دادم و گفتم:

ـ آره عزیزم، شنیدم چی گفتی! تو نگران چی هستی راویس؟ الان یه ماه از اون جریان می گذره. من مطمئنم اگه اتفاقی می خواست بیفته تا حالا افتاده بود. من و تو مال همیم! به هیچی فکر نکن، باشه؟

بازم همون ترس همیشگی تو دلم افتاد. ترس از دست دادن راویس! تا کِی باید با این ترس زندگی کنم؟ امشب باید همه حرفام رو به بابا می زدم. باید این دندون لق زو می کشیدم بیرون و می نداختمش دور!

گارسون غذاها رو آورد و همه رو روی میز چید و رفت.

سعی کردم جو رو عوض کنم و با خنده گفتم:

ـ خب، ببینم سلیقه ی غذا انتخاب کردنت چطوریاست!

راویس خندید و قاشق چنگالش رو دستش گرفت و گفت:

ـ به سلیقه ی تو که نمی رسه! روز اول عروسیمون یادته؟ کوبیده سفارش دادی؟ آخ که چقدر هوس کوبیده کرده بودم، اما تو با بی معرفتی تموم همش رو خوردی و یه ذره هم برا من نذاشتی!

خندیدم و گفتم:

ـ ای دیوونه! من هوس ماکارونی ای که تو پخته بودی رو کرده بودم و حاضر بودم همون کوبیده رو بدم بهت تا فقط یه قاشق دیگه از اون ماکارونی خوش رنگ و خوشمزه ات بخورم. معرکه بود! راست گفتم که جدا از صورت و تیپت، دستپخت خوبی داری، دیگه!

با شیطنت خندیدم. راویس آتیشی شد و نمک پاش رو از رو میز برداشت و خواست پرت کنه سمتم، که متوجه موقعیتمون و فضای باز و آدمایی که تو رستوران نشسته بودن، شد. از کاری که می خواست بکنه پشیمون شد و با حرص نمک پاش رو روی میز گذاشت و با خنده گفت:

ـ یکی طلبت آقای مهرزاد کبیر!

خندیدم و ابروهام رو انداختم بالا و گفت:

romangram.com | @romangram_com