#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_414
ـ با غذای دریایی موافقی؟
هر چند میونه ام زیاد با ماهی و میگو جور نبود اما دلم نیومد بزنم تو ذوقش! لبخندی بهش زدم و گفتم:
ـ صد در صد!
به گارسون سفارش غذا دادم. راویس ساکت بود. این مسکوت بودنش رو دوست نداشتم. راویس دختر شیطونی بود و هر کی الان می دیدش فکر می کرد چقدر دختر کم حرف و ساکتیه. کسی فکرشم نمی کنه که چه بلاهایی تو چند ماه همخونگیمون سرم آورده! راویس سرش پایین بود و داشت با بند کیف سفید رنگش که یه سگک طلایی روش به چشم می خورد، بازی می کرد.
ـ راویس؟!
سرش رو آورد بالا و تو چشام نگاه کرد.
ـ چرا ساکتی؟
ـ آروین! باورم نمیشه همه چیز تموم شده. رامین اعدام شده و تو هم الان بدون هیچ اتهامی شوهرمه و همه چیز همون طوریه که همیشه تو آرزوها و رویاهام دنبالش بودم!
ـ خب الان که باید خوشحال باشی و بگی و بخندی. پس چرا تو همی؟
نگاش پر از غم شد. با صدای پر از بغضی گفت:
ـ می ترسم آروین! می ترسم همه ی این آرامش و خوشبختی، یه خواب زودگذر باشه و بعدش یه جهنم واقعی منتظرم باشه! وقتی غرق لذت خوشبختی هستم، بدجوری تاوانش رو میدم. می ترسم پشت این همه خوشی و آرامش، یه اتفاق بد و تلخ مخفی شده باشه! آروین من تازه تازه دارم می فهمم سهمم از زندگی چیه و تازه دارم با تو احساس خوشبختی و آرامش می کنم. دوست ندارم همه چی خراب شه!
یاد قرارم با بابا افتادم. یعنی ممکنه این حرفای راویس درست از آب دربیاد؟ ممکنه یه اتفاق تلخ و بد منتظر من و راویس باشه؟
ـ آروین! شنیدی چی گفتم؟
romangram.com | @romangram_com