#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_412


ـ واسه چی؟

ـ می خواد درمورد راویس باهات حرف بزنه، اما آروین حواست رو جمع کن تنها باید بیایا. ور نداری دست اون دختره رو هم بگیری و دنبال خودت بکشونیا!

ـ اما من و راویس شام قراره بریم بیرون!

ـ جمع کن این مسخره بازیای عاشقونه رو! تو و راویس ته تهش تا یه ماه دیگه اسمتون تو شناسنامه ی همه و دیگه نمی تونین این جوری دل بدین و قلوه بگیرین.

ـ بعد، اون وقت کی این مهلت رو برامون تعیین می کنه؟ تو؟ یا بابا؟

ـ آروین خیلی خودسر شدی. امشب بهتره بیای، چون بابا اون قدری آتیشی هست که هر کاری ممکنه ازش بربیاد.

ـ شام که نمی تونم بیام، اما بعد از شام یه سر میام.

خیلی خونسردانه حرف می زدم. انگار قرار نبود امشب اتفاقی بیفته. رادین که از خونسرد بودنم عصبی شده بود با خشم گفت:

ـ داری با دم شیر بازی می کنی!

ـ رادین بی خیال ما شو، اوکی؟ من و راویس همدیگه رو دوست داریم و به جدایی از هم فکر نمی کنیم. تو هم بهتره بچسبی به زندگی خودت!

گوشی رو با عصبانیت قطع کردم. رادین معلوم نیست چه مرگشه! چرا این قدر از راویس متنفره؟ راویس بیچاره که تا حالا بهش بی احترامی نکرده بود!

بالاخره شبی که زودتر انتظارش رو می کشیدم، رسیده بود! امشب حکم آخر موندن با نموندن من و راویس، کنار هم، داده می شد! بابا یا رادین می تونن منو راویس رو از هم جدا کنن؟ یه هفته ای از اعدام رامین و زندانی شدن گلاره می گذشت. بالاخره رامین به حقش رسید و تو ملا عام اعدام شد. گلاره هم به خاطر شکایت راویس و باباش، چند سالی افتاد تو زندان تا آب خنک بخوره. همه چیز افتاده بود رو روال خودش و زندگی من و راویسم خیلی آروم و عاشقونه شده بود؛ اما امشب! شاید همه چیز عوض شه. دوباره طوفان! تازه من و راویس داشتیم طعم واقعی زندگی بدون ترس و پر از خوشی و آرامش رو می چشیدیم. دیگه برام مهم نبود با چه شرایطی اسمم رفته تو شناسنامه ی راویس؛ « الان » برام مهمه! الان که راویس همه ی زندگیم شده بود. الان مهمه که راویس و من بدون « اجبار » کنار همیم و به خواست خودمون اسم زن و شوهر بودن رو به یدک می کشیم.



romangram.com | @romangram_com