#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_410


چیزام خیلی خیلی حساسن و یه سری افکار قدیمی و غیر معقولانه دارن و نم یتونن دختری رو که این بلا سرش لومده رو به عنوان بخشی از خونواده شون قبول کنن و دختر رو کاملا از خودشون طرد می کنن.

رفتم تو فکر! واقعا چرا تو این مسایل، همه ی تقصیرا به گردن دختر انداخته می شد؟ مگه نه این که تجاوز یعنی یه طرف قضیه مخالف صد در صده؟

شایدم ایراد از خود کلمه است! والا. آدما تجاوز رو برای خودشون چی ترجمه می کنن؟ که پسره دوست داشته رابطه ای با یکی برقرار کنه و دختره هم از خداش بوده که بی آبرو شه و بعدشم از جامعه و خونواده طرد شه؟

بابا وارد اتاق شد. نزدیک تختم اومد و پیشونیم رو بوسید و گفت:

ـ خیلی ضعیف شدی دخترم! بیشتر حواست به خودت باشه.

لبخند رو لبام نشست. خدا رو شکر که بابام پشتم بود. خدا رو شکر که سرنوشتم مثل اون دو تا دختر نشد. خدا رو شکر که وضعم از بقیه ی اون چهار نفر قربانی، بهتر بوده!

انیس جونم نزدیکم شد. اون این جا چی کار می کرد؟

دستام رو گرفت و با مهربونی گفت:

ـ رفتی خونه حسابی استراحت کن!

دلم گرفت. نکنه باید برم خونه ی شیرین؟ من بدون آروین خوابم نمی بره! من می خوام برم خونه ی خودم! خونه ی خودم و آروین! یعنی پدر جون راضی می شد من و آروین از هم جدا شیم؟ امروز تو دادگاه موضوعی مطرح شد که تو ایران خیلی خیلی باهاش سر و کار داشتیم و حقیقتا پدر جون نباید بازم به من به چشم یه متهم نگاه کنه! من تاوان دروغی که گفته بودم و آروین رو اسیر کرده بودم رو هزار بار داده بودم و دیگه این قدر مجازات شدن به دور از انصاف بود!

آروین دستام رو گرفت و با لبخند پررنگی گفت:

ـ آماده شو می ریم خونه ی خودمون! سِرمت تموم شد!



romangram.com | @romangram_com