#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_408


شیرین رفت.

ـ چی شد از هوش رفتم؟

تازه یاد دادگاه افتادم، نذاشتم آروین جواب بده و فوری گفتم:

ـ دادگاه چی شد؟!

آروین دستم رو جلوی لبش گرفت و بوسه ای نرم رو پوست دستم زد. داغ شدم.

ـ وقتی تو اون همه دعوا و سر و صدا، دیدم نقش زمین شدی، یه لحظه دست و پام رو گم کردم. جمعیت رو کنار زدم و دوییدم سمتت! بعدشم داد و بیداد راه انداختم و بالاخره جو آروم شد و من و آرسام رسوندیمت بیمارستان!

ـ بابام کو؟

ـ بیرونه.

ـ بابات ناراحت نشد وقتی با من اومدی بیمارستان؟

ـ این حرفا چیه می زنی راویس؟ تو زن منی و کسی نمی تونه بهم بگه چی کار کنم یا چیکار نکنم! اگه یه تار مو از سرت کم شه، دنیا رو آتیش می زنم!

ته دلم غنج رفت. چقدر حال می داد شوهرت تا این حد دوسیت داشته باشه و نذاره آب تو دلت تکون بخوره!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ دادگاه چی شد؟!

romangram.com | @romangram_com