#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_407


***

چشام رو که باز کردم، یه جفت چشم عسلی نگران رو جلوی چشام دیدم! وقتی دید دارم نگاش می کنم، لبخندی بهم زد و گفت:

ـ بالاخره به هوش اومدی! بهتری؟

چشام رو بیشتر باز کردم تا ببینم کجام. بیمارستان بودم، این رو از رنگ روپوش پرستاری که کنار تختم وایساده بود و بوی الکلی که تو فضا پخش بود، فهمیدم. فشار دست آروین رو روی دستم حس کردم. شیرین با مهربونی پیشونیم رو بوسید و گفت:

ـ خدا رو شکر خوبی. خیلی نگرانت شدیم. گلوم خشک بود.

به سختی گفتم:

ـ آب!

مثل بچه هایی شده بودم که دارن برای اولین بار حرف می زنن و سعی می کنن کلماتشون رو شمرده شمرده به زبون بیارن! صدام به زور بیرون می اومد.

شیرین ازم دور شد و بعد از چند ثانیه با لیوانی آب برگشت. این قدر تشنه ام بود که همه ی آب تو لیوان رو یه نفس سر کشیدم. آخیــــش! حالم بهتر شد. گلوم نرم شده بود. پرستار سِرم دستم رو چک کرد و رفت.

آروین با نگرانی نگام کرد و گفت:

ـ خیلی ضعیف شدی.

شیرین گفت:

ـ میرم به بابا بگم به هوش اومدی. خیلی نگرانت بود!

romangram.com | @romangram_com