#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_406


زن و مرد سر جاشون نشستن. هنوزم صدای گریه های آروم زن رو می شنیدم. مو به تنم سیخ شده بود. طاهری پیرزنی که وارد اتاق شده بود رو به جایگاه احضار کرد.

شیرین پوزخندی زد و گفت:

ـ این اقای خوش سابقه، به پیرزنام رحم نمی کرده؟!

تنم یخ کرد..گلاره هیچی نگفت..از رامین هیچی بعید نبود!

طاهری گفت:

ـ این مادر، مادر دختریه که رامین صالحی بهش تجاوز کرده. تفاوت این مورد با قبلیا اینه که، این دختر شوهر داشته و متهم به یه زن شوهر دار تجاوز کرده.

من مونده بودم که رامین با این همه سابقه ی درخشان، چرا این قدر دیر باید مجازات بشه؟! کثافت خوب بلد بوده چه جوری از صحنه ی جرم فرار کنه! من آخرین طعمه اش بودم که بالاخره اسیرش کرده بودم!

پیرزن گریه کرد. اشکاش می اومد. با دنباله ی روسری گل گلی نخیش اشکاش رو پاک کرد. عینک ته استکانی داشت. رو صورت و دستاش چین و چروک زیادی وجود داشت. چادر گل گلی مشکی و سفیدی هم سرش بود و موهای سفیدش از زیر روسریش بیرون بود.

ـ دخترم یه دسته گل بود. خانوم، محجوب، پاک! ما تو روستای اطراف کرج زندگی می کنیم. دخترم عاشق شوهرش بود. پنج سالی از ازدواجش می گذشت. دامادم کشاورز بود. خیلی خاطر هم رو می خواستن. دومادم مرد کارکشته و خوبی بود. مرد زندگی بود و دخترم عاشقش بود، اما... اما این از خدا بی خبر، سحرم رو پرپر کرد. بی آبروش کرد. دخترم معلم بود. می اومد تهران تو دبیرستان دخترانه، به بچه ها درس یاد می داد. یه روزی که اومده بود تهران، گیر میکنه تو ترافیک و هوا هم حسابی تاریک میشه و منتظر تاکسی بوده که این نامرد جلوش رو می گیره و به زور سوار ماشینش می کنه و تو یه جای خلوت و تاریک دخترم رو بی آبروش می کنه. خبرش خیلی زود تو کل روستا پیچید. هیچ کدوممون جرئت نداشتیم به خاطر حرف مردم از خونه بریم بیرون. سحرم دیگه نرفت سر کلاساش. زندگیمون جهنم شده بود، تا این که سحر یه روز به خاطر بی آبرویی تو حموم رگش رو با تیغ زد و صُبحش که من و دومادم بیدار شدیم، بدن بی جون دخترم رو تو حموم پیدا کردیم.

پیر زن گریه کرد!

ـ دومادمم بعد خودکشی سحر، سکته کرد و با فاصله ی چند روز بعد ازمرگ سحر، اونم رفت زیر خاک!

وای خدایا! این همه اتفاق دردناک رو دیدی و ساکت موندی؟! خدایا تو چقدر صبوری! دستام می لرزید. خدایا بعضیا رو با چی ساختی؟ با لجن؟!

بابای زهرا به سمت رامین هجوم برد و دو تا مشت محکم حواله ی صورت درب و داغون رامین کرد. دادگاه شلوغ شد. مامان زهرا، رو صورت رامین تف انداخت و فحش بارش کرد. جو بدی بود. همه به سمتشون رفتن تا اونا رو از هم جدا کنن. بابامم به کمک بابای زهرا رفته بود و با هم افتاده بودن به جون رامین! دادگاه دور سرم می چرخید. شیرین و مونا هم به سمت بابا رفتن. دهنم خشک شده بود. از رو صندلیم بلند شدم. سرم گیج رفت و پخش زمین شدم. صدای مبهم آروین رو می شنیدم که اسمم رو صدا می کرد اما یهو همه چیز جلوی چشام تیره شد و چشام رو بستم.

romangram.com | @romangram_com