#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_405
مرد، شونه های زنش رو گرفت و آروم فشار داد و گفت:
ـ آروم باش خانوم. به سزای کارش میرسه.
طاهری گفت:
ـ دخترتون چطوری با متهم آشنا شد؟ میشه برای دادگاه توضیح بدین؟
مرد گفت:
ـ تو راه مدرسه! ما خبر نداشتیم. ما خونواده ی نسبتا مذهبی و سنتی ای هستیم و دوستی دختر و پسر یه کار ناپسند و زشت تلقی میشه برامون! دخترم به دوستش همه چیز رو می گفته و اون جوری که دوستش بعد از خودکشی زهرا بهمون گفت، این آقا هر روز جلوی مدرسه ی دخترم می ایستاده و بهش ابراز علاقه می کرده و ازش می خواسته شماره اش رو داشته باشه، اما زهرا قبول نمی کرده تا بعد از دو هفته که این آقا بازم جلوی راه زهرا سبز میشه، زهرا شماره رو ازش می گیره و دخترم جذب ظاهر فریبنده اش میشه. چند روزی با هم دوست بودن تا این که این آقا به بهونه ی آشنا کردن مادرش با زهرای من، دخترم رو می کشونه تو خونه ای حوالی کرج و اون بلا رو با نامردی تمام، سر دخترم میاره.
زن گفت:
ـ ما خبر نداشتیم. به ما گفته بود میره خونه ی دوستش درس بخونه. اون شب خونه نیومد. فرداش با سر و وضع آشفته اومد خونه. شوکه شدیم. زهرا تنها بچه مون بود و من و شوهرم خیلی نگرانش بودیم. یه هفته ی تموم نه غذا می خورد نه با کسی حرف می زد. دکترم بردیمش اما زهرا مثل مجسمه شده بود و انگار شده بود یه مرده ی متحرک! دوستشم رفته بود مسافرت و دستمون به جایی بند نبود و نمی دونستیم چرا زهرا این طوری شده. شب آخر من و باباش رو بوسید و بعد از یه هفته حرف زد و بهمون گفت ببخشیمش و دوسمون داره. فکر می کردیم فردا بهمون
میگه چی شده و واسه همین، من بردمش خوابوندمش رو تختش؛ اما، اما فرداش دیگه بیدار نشد.
مامانش هق هق گریه می کرد. در میون گریه گفت:
ـ فرداش... بدن بی جونش رو تو اتاقش دیدم. سه تا بسته قرص خورده بود و تا رسوندیمش بیمارستان...
زن شیون سر داد و بلند بلند گریه کرد. قلبم فشرده شد. معلوم بود مرگ تنها بچشون براشون خیلی سخت بوده که هنوزم هر دوشون لباس مشکی تنشون بود. رامین عوضی!
برای زن لیوانی آب آوردن. رامین یه بیمار روانی متجاوز بود. کسی که به یه دختر هیجده ساله هم رحم نکرده بود!
romangram.com | @romangram_com