#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_402
ـ پس شما نظرتون اینه که برادرتون، آقای رامین صالحی دارن دروغ میگن و گناهشون رو انکار می کنن، درسته؟
گلاره سرش رو تکون داد و گفت:
ـ بله، همین طوره!
ـ لطفا یه بار دیگه از اول، هر چی اون شب اتفاق افتاده رو در عین حقیقت بازگو کنین.
گلاره با دقت و مو به مو همه ی اتفاقات اون شب رو گفت. حتی یه واو هم جا نذاشت. دستاش می لرزید. گریه می کرد، اما همه رو گفت. از دوستیش با من و مونا، از انتقامش، از من، همه چیز رو گفت.
رامین داد زد و گفت:
ـ دروغه، دروغه. همش دروغه! خواهرمم با پول خریدن. من حرفاش رو قبول ندارم.
حالت طبیعی نداشت و وقتی دیده بود حتی گلاره هم بر علیهش شهادت داده، مثل اسفند رو آتیش جِلز وِلز می کرد.
قاضی با خشم گفت:
ـ آقای صالحی اگه بازم بخواین جو دادگاه رو به هم بریزین و به من و حضار توهین کنین، مجبورم دستور بدم ببرنتون بازداشتگاه!
رامین ساکت شد. داشت حرص می خورد و صورتش از عصبانیت قرمز شده بود. آروین و طاهری داشتن با هم پچ پچ می کردن. بعد از چند دیقه، طاهری رو به قاضی گفت:
ـ هر چند آقای صالحی اولش گفته بودن حرفای خواهرشون رو قبول دارن؛ اما چون دیدن ایشون برعلیه شون شهادت دادن، دوباره بحث انکار رو پیش کشیدن. اگه شما اجازه بدین، بنده چهار شاهد دیگه رو هم به جایگاه شهود احضار کنم تا ببینم باز هم آقای صالحی قادر به انکار هستن!
چشام گرد شد. چهارتا شاهد؟! اونا دیگه کی بودن؟ رامینم وا رفت. بیچاره از در و دیوار داشت بر علیهش شاهد می ریخت تو دادگاه! قاضی این اجازه رو به طاهری داد. گلاره کنارم نشست.
romangram.com | @romangram_com