#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_401


طاهری گفت:

ـ خانوم گلاره صالحی، شما اون شب مهمونی حضور داشتین؟

ـ بله! مهمونی رو من برگزار کرده بودم!

ـ خانوم راویس شمس رو شما به مهمونی دعوت کرده بودین؟

گلاره بهم نگاه کرد. بی تفاوت زل زدم بهش، هر چند این قدر از اومدنش خوشحال بودم که اگه اون رو باعث و بانی همه ی این بدبختیا نمی دونستم قطعا جلوی بقیه می رفتم تو بغلش و می بوسیدمش!

ـ بله، راویس دوستِ من بود و به دعوت من اومد.

ـ بسیار خب! شما اظهارات برادرتون، آقای رامین صالحی رو تایید می کنین، مبنی بر این که آقای آروین مهرزاد به موکل من، خانوم شمس تجاوز کردن و آقای رامین صالحی هیچ نقشی تو این زمینه نداشتن و بی گناهن؟!

لبخند رامین پررنگ تر شد. یه لحظه ترس برم داشت. نکنه گلارم دورم زده باشه و بازم بخواد از رامین حمایت کنه؟! هر چی باشه برادرشه و تو این دنیا فقط رامین رو داره. نکنه بخواد بازم ازم انتقام بگیره؟ نکنه به خاطر حرفای دیروزم زده باشه زیر قول و قرارش؟ وای نه، کاش اون حرفا رو بهش نمی زدم. کاش... کاش بهش گفته بودم بخشیدمش و بعد از این که بر علیه رامین شهادت داد، تف می کردم تو صورتش! قلبم داشت می اومد تو دهنم. دستام یخ کرده بود. گلاره تنها امید من بود!

گلاره ساکت بود. طاهری دوباره سوالش رو تکرار کرد. حالت تهوع شدیدی داشتم. گلاره بهم زل زد. با التماس نگاش کردم. نباید می ذاشتم دوباره دروغ بگه و منو آروین رو تو آتیش کینه و کدورتش بسوزونه! اشک تو چشام حلقه زد. اگه... اگه... اگه بازم انکار کنه چی؟!

صدای خش دار و لرزونش رو شنیدم:

ـ خیـــــر! اظهارات برادرم همش دروغه! دروغ محض!

دوباره جو متشنج شد. پچ پچا شروع شد. رامین وا رفت. رنگ صورتش پرید و با بهت و تعجب، به گلاره چشم دوخته بود. باورش نمی شد یه روزی تنها خواهرش، گناهش رو تایید کنه و شهادت بده که گناهکاره! لبخند رو لبام نشست. غرق شادی شدم.

قاضی جو رو آروم کرد. طاهری که از حرفای گلاره خوشش اومده بود و دید گلاره داره به نفع پرونده حرف می زنه، گفت:

romangram.com | @romangram_com