#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_400
ـ کسی اون دو تا رو اون شب تو مهمونی ندیده. همش دروغه. کسی هست شهادت بده؟
اعصابم داغون بود. بیشعــــور خوب بلد بود چطوری جو رو به هم بزنه.
ـ من حاضرم شهادت بدم!
سرها به سمت صدا برگشت. خودش بود. گلاره بود! بالاخره اومد. نور امیدی تو دلم روشن شد! سربازی جلوی گلاره رو گرفت و نذاشت جلو بیاد.
قاضی گفت:
ـ شما کی هستین؟ به چه اجازه ای وارد شدین؟
گلاره با صدای لرزانی گفت:
ـ جناب قاضی، من خواهر رامین صالحی هستم. باید می اومدم. اجازه بدین حرفام رو بزنم!
رامین لبخندی زد و گفت:
ـ این خواهرمه جناب قاضی! اجازه بدین حرف بزنه. من همه ی حرفاش رو قبول دارم.
پوز خندی به رامین زدم. بیچاره خبر نداشت که گلاره مثل یه ببر زخمیه و اومده تا برعلیهش شهادت بده! فکر می کرد گلاره اومده مثل همیشه از همه ی کاراش حمایت کنه.
بالاخره قاضی به گلاره این اجازه رو داد تا بیاد تو جایگاه شهود. جو آروم شده بود. همه ساکت بودن و می خواستن اظهارات گلاره رو بشنون. آروین بهم زل زد. با اشاره ی چشم و ابرو ازم پرسید که خبر داشتم گلاره میاد یا نه، چشام رو براش یه بار باز و بسته کردم و خیالش رو راحت کردم که برگ برنده با ماست! رامین سر جاش نشست و با غرور بهم زل زد و بعدشم با لبخند به گلاره نگاه کرد. بدبخت! خبر نداشت چیزی تا حکم قصاصش نمونده.
گلاره که رنگ به صورت نداشت، آب دهنش رو قورت داد. آرایش نکرده بود و موهاش رو یه وری تو صورتش ریخته بود. مانتوی کوتاه یشمی و شال سبز رنگی هم پوشیده بود. معلوم بود قصد نداشته بیاد.
romangram.com | @romangram_com