#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_403
ـ راویس؟! امیدوارم منو بخشیده باشی.
ـ مرسی که اومدی! با حرفات خیلی کمک کردی، اما، خواهش می کنم ازم نخواه ببخشمت. بین من و تو خدا قضاوت می کنه!
بازم نتونسته بودم ببخشمش! گلاره کلا مسیر زندگی منو عوض کرده بود و روح بزرگواری نداشتم که از این گناهش بگذرم! گلاره با اشک نگام کرد و سکوت کرد.
شیرین گفت:
ـ این شاهدا کیان؟ تو خبر داشتی راویس؟
خواستم بگم نه، که مونا گفت:
ـ من و مروارید و آروین الان چند روزه دنبال پیدا کردن اوناییم.
خواستم سوالی از مونا بپرسم که در باز شد و یه زن و مرد میانسال و دو تا دختر ریزه میزه و لاغر اندام و یه پیرزن وارد شدن.
طاهری رو به قاضی گفت:
ـ جناب قاضی، آقای صالحی شاید بتونن تجاوز به موکل منو انکار کنن، اما نمی تونن تجاوز به سه دختر باکره و یک زن رو نادیده بگیرن.
وا رفتم! تجاوز به چهارنفر؟! سرم داشت گیج می رفت. این جا چه خبر بود؟! گلاره زیر لب گفت:
ـ پس بالاخره کارنامه ی درخشانش لو رفت!
بابام عصبی شد از جاش بلند شد و داد زد:
romangram.com | @romangram_com