#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_397


مونا دستم رو فشار داد و گفت:

ـ نگران چیزی نباش. خدا بزرگه!

نفس عمیقی کشیدم. خـــــــدا! اسمشم بهم انرژی مثبت می داد. کم کم جو رسمی شد و همه سکوت کردن.

قاضی که بر خلاف سنش صدای رسا و با ابهتی داشت رو کرد به جمعیت و گفت:

ـ بسم ا... الرحمن الرحیم. دادگاه رسمیه! خواهشا سکوت رو رعایت کنین و کسی در حین صحبتای طرفین، حرفی نزنه و اجازه بدین زودتر این پرونده بسته شه.

آروین وکیل گرفته بود. مرد نسبتا مسنی که سابقه ی زیادی داشت. محمد طاهری، وکیل پایه یک دادگستری. با اون پرونده ی دستش و عینک فِرم مشکی و موهای جو گندمیش و نگاه جدیش، حس می کردم حق به حق دار می رسه! ازش تو نگاه اول خوشم اومد. جدی و منضبط! به حرفایی که بین قاضی و آقای طاهری و بقیه زده شد، گوش ندادم. کلافه بودم تا این که رامین به جایگاه شهود احضار شد.

بیچاره چقدر صورتش زخمی بود. گوشه لبشم که چسب زده بود. موهاش ژولیده و به هم ریخته بود و بلوز و شلواری توسی کمرنگ با گلای ریز مشکی که مخصوص زندانیا بود تنش کرده بود. یه جفت دمپایی کهنه ی آبی رنگم پاش کرده بود. حین راه رفتن می لنگید. آروین لت و پارش کرده بود! سربازی جلو رفت و دستبندش رو باز کرد. رامین به جایگاه شهود رفت. نگام کرد. با نگاش برام خط و نشون کشید. عوضی یه چیزیم طلبکاره!

طاهری رو به رامین گفت:

ـ خب، آقای رامین صالحی، شما اون شب مهمونی، حضور داشتین دیگه؟

رامین نگاش رو به طاهری دوخت و گفت:

ـ بله! مهمونیه خواهرم بود.

ـ این حقیقت داره که خیلی مشروب خورده بودین و کاملا مست کرده بودین؟

ـ مشروب خورده بودم اما نه اون قدری که ندونم دور و برم چه خبره!

romangram.com | @romangram_com