#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_396


مونا کنارم نشست و گفت:

ـ بهتر شدی؟

سرم رو تکون دادم.

ـ نگران هیچی نباش! این چند روزه من و مروارید و آروین خیلی کارا کردیم.

ـ چه کاری؟

ـ هنوز معلوم نیست نتیجه ی کارامون رو ببینیم یا نه، اما راویس، آروین خیلی دوسِت داره. تو این دو هفته به این در و اون در زد تا تونست مدرک گیر بیاره. من و آروین و مروارید، خیلی سختی کشیدیم تا تونستیم علیه رامین مدرک جمع کنیم.

شوکه شدم. مدرک چی؟!

ـ داری درمورد چی حرف میزنی مونا؟

مونا خواست جوابم رو بده که دیدم همه به سمت اتاقی که درش باز شده بود رفتن. مونا از رو صندلیش بلند شد و دستم رو گرفت و گفت:

ـ پاشو بریم تو! می فهمی همه چی رو!

حرفی نزدم و به همراه شیرین و مونا به سمت اتاق تقریبا بزرگی رفتیم. تو اتاق، پنج، شیش ردیف صندلی چوبی چیده شده بود و روبروی همه ی صندلیا، قسمتی بالاتر از بقیه، قرار داشت که پیرمردی تقریبا هفتاد ساله با یه عینک شیشه گرد و ریشای بلند سفید و موهای کم و بیش ریخته، پشت میز نشسته بود. یه عالمه برگه و پرونده و کاغذ روبروش رو میزش به چشم می خورد. قاضی بود و ابهت خاص خودش رو داشت. منشیاشم دو طرف، قسمتی پایین تر از خودش نشسته بودن و سرشون تو دفتر و دستک خودشون بود.

کنار مونا و شیرین نشستم. آروینم کمی دورتر کنار رادین و پدر جون نشسته بود. انیس جون با لبخند نگام می کرد. قربونش برم من! حیفم می اومد از خیر مادرشوهری به خوبی انیس جون بگذرم! واقعا ماه بود! بابا و شهریار و آرسامم ردیف عقب نشسته بودن.

در باز شد و رامین و دو تا سرباز با لباسای سبزشون وارد شدن. دستای رامین رو دستبند زده بودن. گیسو و عمه خانوم و ویکی هم اومده بودن و ردیف دوم نشسته بودن. گیسو با سر بهم سلام داد با لبخند بهش جواب دادم. عمه خانوم با لبخند کمرنگی نگام کرد. رامین بهم نگاه کرد. با خشم زل زدم بهش، اما رامین پوزخندی تحویلم داد و نگاش رو به آروین دوخت. انگار خیالش راحت بود که اعدام نمیشه! زیادی ریلکس می زد. دلم شور می زد. اگه بازم حق رو به رامین بدن چی؟ اگه گلاره نیاد؟ اگه...

romangram.com | @romangram_com