#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_395
نگاش کردم. تو نگاش نگرانی موج می زد. عاشق این نگرانیا و توجهاش بودم. یاد یه اس ام اسی افتادم.
« ببخش اگر خودم را به مریضی می زنم. نمی دانی چه لذتی دارد وقتی با چشم هایی نگران تمام تنم را چک می کنی. »
آروین دستای سردم رو گرفت تو دستاش و با لحن مهربونش گفت:
ـ تا من پیشتم به هیچی فکر نکن، باشه؟
ته دلم غنج رفت. چقدر تو خوبی آروین! به این لحن حرف زدنش و این مهربونی تو نگاش،خیلی نیاز داشتم! پدر جون و رادین داشتن از دور نزدیکمون می شدن. رادین اخماش در هم بود و پدر جون خونسرد و بی تفاوت بود.
آروین آهسته گفت:
ـ نمی تونم پیش بابام، زیاد کنارت باشم! بابام الان عصبیه و نمی تونم حالا برخلاف میلش عمل کنم. باید بذاریم یه مدت بگذره تا تو رو به عنوان عروسش قبول کنه. من از تو دست نمی کشم!
با این که برام سخت بود، اما لبخندی به آروین زدم تا خیالش رو راحت کنم. آروین فشاری به دستم وارد کرد و ازم دور شد و نزدیک پدر جون و رادین شد. به آروین نیاز داشتم، بیشتر از همیشه، اما حق با آروین بود. اگه حالا و این جا، آروین می خواست با پدر جون لجبازی کنه، شاید باید برای همیشه قید با من بودن رو می زد. هر چند معلوم نیست آخرش چی میشه! مروارید و مونا و شهریارم سر رسیدن. دوستِ آروینم اومد و نزدیک آروین وایساد و مشغول حرف زدن با رادین و پدر جون شد. شیرین نزدیکم رو صندلی نشست و گفت:
ـ خوبی خواهری؟
نگاش کردم. طفلک خیلی رنگش پریده بود، چشاشم از زور گریه و بی خوابی سرخ سرخ شده بود. یه لحظه از خودم خجالت کشیدم. من باعث این همه بدبختی بودم!
ـ خوبم شیرین جونم. نگران نباش. رونیکا کجاست؟
ـ گذاشتمش پیش مامان آرسام.
بابا کنار شهریار وایساده بود و داشت با شهریار حرف می زد.
romangram.com | @romangram_com