#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_394


نور امیدی تو دلم روشن شد. با این که محال بود گلاره رو ببخشم اما به شهادتش نیاز داشتم!

ـ اگه میخوای تاوان کاری رو که با من کردی رو بدی فردا بیا دادگاه و هر چی درمورد رامین می دونی رو بگو. دلم نمی خواد یکی دیگه به جای داداشت مجازات بشه. اون باید به حقش برسه! حقش فقط قصاصه!

از جا بلند شدم. گلاره دستم رو گرفت. برگشتم نگاش کردم. تو نگاش التماس موج می زد.

ـ اگه شهادت بدم، منو می بخشی؟

پوزخندی زدم و گفتم:

ـ فکر می کنی می تونم ببخشمت؟ ها؟ تو با زندگی و آبرو و آینده ی من و دو تا خونواده بازی کردی. تو چی می دونی من تو این مدت که تو اتریش بودی و کیف دنیا رو می کردی، چی کشیدم؟! ها؟ مگه کشکه همه ی اون روزایی که برام عین ده سال گذشت رو راحت فراموش کنم و به کسی که زندگیم رو برام زهر کرد بگم بخشیدمش؟! نه گلاره، من اون قدرام روح بزرگواری ندارم که بگم می بخشمت. بین من و تو فقط خدا قضاوت کنه! من بی گناه اسیر خشم و انتقام تو شدم. من نمی تونم. اون لحظه که با رامین منو تو اون اتاق تنها گذاشتی، یه لحظه به من و دختر بودنم و داداش مست و پاتیلت فکر کردی؟ فکر کردی لعنتی؟ آبرو و حیثیت و دختر بودنم رو گرفتی و باهام بازی کردی. اون لحظه فقط به خودت و انتقامی که چشات رو کور کرده بود فکر می کردی. من نمی تونم ببخشمت گلاره، نمی تونم!

دستم رو از دست گلاره بیرون کشیدم و با قدمایی سریع، از گلاره دور شدم. اشکام راه گرفته بود. گلاره رو تا زنده بودم نمی تونستم ببخشم! حتی اگه بدترین بلا هم سرش می اومد بازم برام قابل بخشش نبود. گلاره بدجوری باهام بازی کرد بود!





***

دستام می لرزید. ضربان قلبم تندتر از همیشه می زد. اگه گلاره نیاد چی؟ خدایا آخر این دادگاه لعنتی چی میشه؟!

آروین نزدیکم شد.

ـ خوبی؟ چرا رنگت پریده؟

romangram.com | @romangram_com