#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_393
نگام به چشای وحشی و موهای کوتاه رو پیشونیش که از زیر شال کوتاه نخیش بیرون اومده بود، افتاد. چطور تونست با زندگی من اون کار رو کنه؟!
ـ راویس؟!
از فکر اومدم بیرون و رو نیمکتی که بهش اشاره کرده بود، نشستم. گلاره هم کنارم نشست. لاغرتر از آخرین باری که تو خونه ی انیس جون دیده بودمش، شده بود! مانتوی کوتاهش، پاهای دراز و لاغرش رو به رخ می کشید. آرایش چندانی نداشت. فقط یه رژلب کمرنگ کالباسی رنگی به لباش مالیده بود. داشت با ناخنای لاک زده اش بازی می کرد. تو فکر بود! انگار نمی دونست از جا شروع کنه!
ـ اگه می خوای همین جوری ساکت بشینی و فقط به ناخنات زل بزنی، من برم؟ هـــــوم؟
سرش رو آورد بالا و نگام کرد و گفت:
ـ نمی دونم از کجاش بگم! می دونم بدترین کار ممکن رو باهات کردم و این قدر پر توقع نیستم که ازت بخوام حلالم
کنی، اما... اما فراموش کن باهات چی کار کردم راویس! می دونم لیاقت بخشش رو ندارم اما... راویس من به آخر خط رسیدم. چیزی رو برای از دست دادن ندارم. تاوانش رو دادم. باورم نمیشد، یه روزی، از رامین، برادرم، ضربه بخورم!
چشام گرد شد. از رامین ضربه خورده؟ نگاش کردم. چشای گلاره پر از اشک بود. حالم از اشکاش به هم می خورد. از گلاره متنفر بودم و اشکاش دلم رو به رحم نمیاورد. وقتی یاد حقارتایی که کشیده بودم، میفتادم، می خواستم فقط سر به تنش نباشه، همین!
ـ وقتی ایران بودیم، رامین خونه و تموم دارایی بابا رو به نام من کرد. خیلی خوشحال بودم که رامین این قدر بهم اعتماد داره. بابا، فردای اون شب پارتی، وقتی متواری شدن من و رامین و بلایی که سر تو اومده رو فهمید، سکته کرد و مُرد! برای بابام چیزی که خیلی مهم بود، آبروش بود. هر چند رامین و کارنامه ی گذشته اش زیاد برای بابام آبرو نذاشته بود. نه من از مرگ بابا ناراحت شدم، نه رامین! درسته بابامون بود اما در حقمون پدری نکرد. بعد از این که مامانم طلاق گرفت و رفت فرانسه، من و رامین فقط همدیگه رو داشتیم و هوای هم رو خیلی داشتیم. بابا رو زیاد تو خونه نمی دیدیم. سرگرم مهمونیای شبونه اش با رفیقاش و عیش و نوشش بود. من و رامین رو ول کرده بود به امون خدا! مرگش برای من یکی، ذره ای مهم نبود و قطره ای براش اشک نریختم. بعد از مرگ بابا، رامین به وسیله ی یکی از دوستاش، بی سر و صدا تموم دارایی و خونه و زمین و هر چی داشت رو به نام من کرد. البته رامین گفت که به نامم کرده، و منم چون بهش اعتماد داشتم و مطمئن بودم که به هر کسی خیانت کنه، به منی که خواهرشم دروغ نمیگه، حرفش رو باور کردم. رفتیم اتریش. تو اتریش، روزای سختی رو داشتیم. تا این که رامین با رایان آشنا شد. تو شرکت رایان مشغول شد. زندگیمون افتاده بود رو غلتک، که رایان تصادف کرد و مُرد! زن و بچه اش برگشتن ایران و رامینم کارش رو از دست داد. یکی از دوستام تو ایران بهم خبر داد که آبا از آسیاب افتاده و کسی دیگه دنبال پیدا کردن من و رامین نیست. رامینم که خیلی وقت بود می خواست بیاد ایران و ترتیب خونه و املاک بابا رو بده، وقتی خبردار شد همه چی در کمال آرامشه، فرداش دو تا بلیط به مقصد ایران گرفت و بار و بندیلمون رو جمع کردیم و اومدیم ایران! تازه وقتی اومدیم ایران، به کارای رامین مشکوک شدم. حس می کردم داره یه چیزایی رو ازم پنهون می کنه. این شد که افتادم دنبال کاراش و تعقیبش کردم. هر جا می رفت زیر نظرش داشتم؛ تا این که یه روز یه آدرس از دوست رامین، همونی که به گفته ی رامین، همه چی رو به نام من زده بود پیدا کردم. رامین تو هتل بود و منم به بهونه ای رفتم دنبال یارو. بالاخره از زیر زبونش کشیدم که رامین همه چی رو به نام خودش کرده. یه پاپاسی هم محض رضای خدا برام نذاشته بود. شوکه شده بودم. رامین بد ضربه ای بهم زده بود. خیر سرم خواهرش بودم! برگشتم هتل تا داد و بیداد راه بندازم و تف کنم تو صورتش که دیدم جلوی هتل پره ماشین پلیسه! بالاخره با پرس و جو از این و اون فهمیدم که رامین رو بردن کلانتری. فهمیدم بالاخره گیرش انداختن. این بود که بی سر و صدا از اون جا فرار کردم و برگشتم پیش همون دوست رامین!
دستاش می لرزید. اشکاش تند تند از چشاش می ریخت.
ـ راویس! من به تو بد کردم، می دونم! رامین لیاقت هیچی رو نداشت. من... من تو این شهر خیلی بی کس و آواره شدم. ازت می خوام فراموش کنی باهات چی کار کردم. من... من حاضرم بر علیه رامین شهادت بدم. از مروارید شنیدم که فردا دادگاهشه! درسته؟
سرم رو تکون دادم. اگه گلاره می اومد خودشم دستگیر می شد و چند سال براش زندان می بُریدن!
ـ رامین به من بد کرد. به منی که همیشه پشتش بودم و پای همه ی کثافت کاریاش وایساده بودم، بد کرد. من خیلی چیزا از رامین می دونم. می تونم با حرفام، اون رو به حقش برسونم. رامین با کمال نامردی با من بد تا کرد و من دیگه اون رو برادر خودم نمی دونم. من کسی رو که به خواهرش خیانت می کنه و بهش دروغ میگه رو نمی تونم به عنوان برادر قبول کنم.
romangram.com | @romangram_com