#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_392


پوفی کشیدم و گفتم:

ـ باشه، کجا؟

ـ ساعت شیش عصر، بیا پارک... .

ـ چرا اون جا؟ این همه جا هست.

ـ اونجا تقریبا پارک خلوتیه! راویس تنها بیا. برای یه بارم شده بذار به هم اعتماد کنیم! به کسی نگو، باشه؟

ـ من مثل تو نیستم. باشه میام.

گوشی رو قطع کردم. نمی دونم کارم درسته یا نه، اما می خواستم برم و حرفاش رو بشنوم. کاغذی تا خورده رو اوپن دیدم. دست خط آروین بود.

« سلام عزیز دلم. صبحت بخیر خانومی! ناهار رو باید تنهایی بخوری. من یه کمی تو شرکت کار دارم. شب می بینمت. مواظب خودت باش. »

پوفی کشیدم. چه بهتر! آروینم نبود و دیگه مجبور نبودم قرارم رو با گلاره براش توضیح بدم. نیم ساعته میرم و میام و آروینم چیزی نمی فهمه! مطمئن بودم اگه بهش بگم گلاره بهم زنگ زده و خواسته منو ببینه، پلیس بازی درمیاره و محاله بذاره برم سر قرار! دلشوره داشتم. گلاره با من چی کار داشت؟!

فصل هجدهم





ـ نمی خوای بشینی؟

romangram.com | @romangram_com