#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_391


ـ راویس؟!

صداش می لرزید. صدای ظریف یه دختر بود! این کیه دیگه؟ خیلی صداش آشنا می زد! اسم منو از کجا می دونه؟

آ الو؟ شما؟ اسم منو از کجا می دونی؟

ـ راویس... گلاره ام!

شوکه شدم. گلاره؟! با من چی کار داشت؟ آب دهنم رو قورت دادم.

ـ گلاره تویی؟

ـ آره راویس، خودمم. خواهر رامین! کسی که اون همه بلا رو سرت آورد. خودمم!

صداش بغض داشت.

ـ کجایی تو؟ چرا فرار کردی؟ هیچ می دونی چه بلایی سر من آوردی لعنتی؟ به چه قیمتی این بلا رو سرم آوردی؟ ها؟ به چه قیمتی این جوری ازم انتقام گرفتی؟

عصبی بودم. تموم بدنم می لرزید و با خشم داد می زدم.

ـ راویس، راویس، گوش کن! می خوام ببینمت. باید باهات حرف بزنم.

ـ من با تو حرفی ندارم! اگه می خوای جبران کنی برو کلانتری و خودت رو معرفی کن! شهادت بده که رامین با من چی کار کرده. نذار یه نفر دیگه به جای اون داداش عوضیت مجازات بشه.

ـ هر کاری بگی می کنم راویس، اما... اما قبلش باید ببینمت! می خوام برای آخرین بار باهات حرف بزنم. خواهش می کنم!

romangram.com | @romangram_com