#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_390


حلقه ی دستاش رو دورم محکم تر کرد و آروم آروم دستاش رو روی کمرم تکون داد. تو اون لحظه فقط به آروین و آرامشی که از وجودش می گرفتم، فکر می کردم. فقط آروین برام مهم بود. نزدیک قلبش بودم و تپش قلبش رو به خوبی حس می کردم. آروینم مثل من آروم شده بود. دستم رو گذاشتم رو دستاش که دور کمرم حلقه شده بود و سرم رو تو سینه اش فرو کرد و کم کم چشام گرم شد و خوابم برد.

***





ـ الو؟ بله؟!

صدایی نشنیدم، فقط صدای نفسای کسی که پشت خط بود، به گوشم می رسید.

کلافه گفتم:

ـ الو؟ چرا حرف نمی زنی؟ مرض داری این وقت صبح، مزاحم میشی؟

بازم صدایی نیومد. گوشیم رو با لج قطع کردم. از رو تخت بلند شدم. آروین نبود! تخت رو مرتب کردم و به سمت آشپزخونه رفتم. به به چه خبره

این جا رو! ای ول به آروین! میز صبحونه رو چیده بود. همه چیز رو میز مهیا بود و اشتهای آدم رو تحریک می کرد. هر چند اهل تزیین کردن و ذوق به خرج دادن نبود، اما خوراکیایی رو روی میز چیده بود که رنگ و لعابش، عجیب به آدم اشتها می داد! تموم ظرفای دیشب رو هم خودش شسته بود. شوهر مهربون من! خواستم برم برای خودم چای بریزم که دوباره صدای موبایلم بلند شد. اَه، معلوم نیست کدوم خریه اول صبحی ول کن نیست! یه بار که از خواب بیدارم کرده بود حالام که نمی ذاشت صبحونه ام رو کوفت کنم!

با حرص به سمت گوشیم رفتم. حداقل شماره ای هم نیفتاده بود که بفهمم از کدوم خراب شده ای داره زنگ می زنه.

ـ الو؟ لالی؟ چرا حرف نمی زنی؟

صدایی نیومد، خواستم گوشی رو قطع کنم که صدایی شنیدم.

romangram.com | @romangram_com