#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_389
بهش لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم. می دونستم دل خجسته ای نداره و همه ی این کاراش واسه اینه که جو رو عوض کنه و منو برای حتی شده چند لحظه از فکر آینده دور کنه. عاشقتم آروین! آروین دوست داشتنی من!
دو تا فنجون چای ریختم و به هال رفتم. آروین فیلم رو تو دستگاه گذاشته بود و روی مبلی روبروی تی وی نشسته بود. با دیدن من، لبخندی بهم زد و دستاش رو برام باز کرد. سینی رو روی میز عسلی گذاشتم و رفتم رو پاهاش نشستم. لبش رو آروم به بازوم چسبوند و گفت:
ـ دوسِت دارم راویس!
قلبم لرزید. برگشتم عقب و گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
ـ من خیلی بیشتر از تو دوسِت دارم! بیشتر از اون چیزی که فکرش رو کنی!
چشمکی بهش زدم. خم شد و لباش رو آروم گذاشت رو لبام. بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه اش رو به خوبی حس می کردم. خم شد روم و منو خوابوند رو مبل. هنوزم منو می بوسید. روم خم شده بود و لبام رو می بوسید. صدای مکالمه ی زن و مردی به زبون انگیلیسی از تی وی به گوشم می رسید، اما من و آروین تو حال و هوای دیگه ای سیر می کردیم. از روم تا حدودی بلند شد و تی شرتش رو با یه حرکت از تنش درآورد. نفسم بند اومده بود! همچنان مشغول بوسیدنش بودم که خیسی گونه هام رو حس کردم. چشام رو باز کردم. آروین ازم جدا شد!
خدای من! آرویــــــــن! صورتش از اشک خیس بود! چشای عسلی رنگش پر از اشک بود. قلبم درد گرفت. آروین بد اخلاق و عنق من داشت گریه می کرد؟! به خاطر من؟ با یه حرکت سریع از روم بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت. گونه ام از اشکای آروین خیس بود. دلم لرزید! اشکای آروین! مرد رویاهای من! عاشق دلخسته ی من! فکر نمی کردم یه روزی اشکای آروین رو ببینم، اونم موقع بوسیدنم! انگشت سبابه ام رو روی گونه ام که از اشکای آروین خیس شده بود کشیدم. اشکام راه گرفت. اشکام با اشکای آروین که رو گونه ام ریخته شده بود، آمیخته شد! تی شرت آروین رو از رو مبل برداشتم و با تمام وجودم بوش کردم. بوی آروینم رو می داد. بوی تنش رو، عطر همیشگیش رو! خدایا من تو جهنم این دنیا دارم می سوزم! خدایا نجاتم بده از این کابوس لعنتی! خدایا من خسته شدم. خسته شدم! از جام بلند شدم و به سمت اتاق خواب رفتم.
آروین رو تخت دراز کشیده بود و دستاش رو به حالت قائم رو چشاش گذاشته بود. دوست نداشتم این جوری ببنمش! آروین من همیشه باید تو اوج باشه. همیشه مغرور و اخمو باشه! تی شرتش رو روی میز توالت انداختم. نیم تنه اش برهنه بود. پتو رو روش کشیدم. دستش رو از رو چشاش برداشت و نگام کرد. چشاش سرخ سرخ بود! قربون چشاش برم من! خم شدم و بوسه ی نرمی رو لباش گذاشتم.
ـ عاشقتم آروین! عاشق همه ی حرکاتت، همه ی کارات، همه چیزت!
دستم رو گرفت و مجبورم کرد کنازش دراز بکشم. منو تو بغلش محکم فشار داد و گفت:
ـ نمی ذارم یه لحظه هم ازم جدات کنن راویس من! تو فقط مال آروینی!
از این حرفش خوشم اومد. خودم رو بیشتر بهش چسبوندم و گفتم:
ـ تو هم همه چیز منی!
romangram.com | @romangram_com