#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_387
ـ راویس؟!
سرم رو بلند کردم. زل زده بود بهم! تو چشای خوشرنگش غم موج می زد. تو این چند هفته ای که گذشت، برای یه بارم صدای خنده های مردونه اش رو نشنیده بودم. خیلی دپرس بود.
ـ بله؟
لبخند کم جونی زد و گفت:
ـ خوشحالم پیشمی راویس! خوشحالم دارمت. نمی دونم باید از رامین ممنون باشم که باعث شد تو بیای تو زندگیم یا
بزنم لهش کنم که اون همه بلا سرت آورد!
هیچ ذوق و شوقی بهم دست نداد. اگه هر لحظه ای غیر از حالا بود، خودم رو می نداختم تو بغلش و بوسش می کردم، اما حالا... صدای پدر جون هنوزم تو گوشم بود: « اگه دوسش داری، اگه برای من و مادر آروین ارزش قائلی، بعد از اعدام اون پسره، خودت رو از زندگی آروین بکش بیرون! نه تو از اول مال آروین بودی، نه اون مال تو بود! » بدون این که متوجه شم، اشکام روی گونه هام ریخت. لعنتیا، الان وقتش نیست. فوری با پشت دستم اشکام رو پاک کردم.
آروین با غم زل زد بهم و گفت:
ـ کاش می دونستم از چی این قدر ناراحتی! کاش می تونستم کاری کنم که دیگه غم و اشک رو تو چشای نازت نبینم!
دیدن ناراحتیت منو سست می کنه راویس! نمی دونم باید چی کار کنم. وقتی گریه ها و ناراحتی های تو صورتت رو می بینم خیلی ضعیف میشم. حس می کنم هیچ قوتی تو بدنم نیست. شاید تقصیر منه که باعث شدم این همه بلا سرت بیاد. شاید اگه دوسم نداشتی، می تونستی راحت تر با این قضیه کنار بیای!
قلبم تند تند زد. منظورش چیه؟ نکنه آروینم داره به جداییمون فکر می کنه؟ تا آروین نخواد، کسی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه. یعنی دیگه نمی خواد پیشش باشم؟ من که اون قدر عشقم رو بهش نشون دادم! چرا داره قیدم رو می زنه؟!
ـ راویس! من خیلی فکر کردم. از داخل داغونم! نگاه به صورت آرومم نکن، دارم از تو نابود میشم. شدم مثل آدمی که عین خر تو گِل گیر کرده و نمی دونه قراره چه بلایی سر زندگیش بیاد! نمی خوام الکی زندگی رو برات زهر کنم، ولی... ولی راویس! به دست آوردن تو بعد از اعدام رامین، خیلی برام سخت میشه، خیلی زیاد! خوب فهمیدی که آتیش بابام و رادین چقدر تنده. حالا رادین به جهنم، اما بابام! اگه بخوام باهات باشم باید قید کل خونواده ام رو برای همیشه بزنم. خودمم موندم چی کار کنم! تو این چند وقته، مدام افسوس می خوردم که کاش سر و کله ی رامین پیدا نمی شد! کاش هیچ وقت ثابت نمی شد که من بیگناهم و یه نفر دیگه به تو تجاوز کرده. کاش همین انگ رو من می موند. ببین کارم به کجا رسیده که منی که همه کاری کردم تا رامین پیدا شه و به همه ثابت کنم تو تجاوز به تو، هیچ نقشی نداشتم، حالا دیگه راضی شدم همون متجاوز قبل باقی بمونم. حاضر بودم همون آروین متجاوز بمونم اما، اما حداقلش تو رو داشته باشم. تو رو کنار خودم حس کنم!
با بغض گفتم:
romangram.com | @romangram_com