#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_386
در همین لحظه در باز شد و آروین داخل شد. رفتم جلو.
ـ سلام. خسته نبشی.
با مهربونی نگام کرد و پیشونیم رو نرم بوسید و گفت:
ـ سلام خانومم! مرسی.
کتش رو ازش گرفتم و مثل خانومای خوشبخت، کتش رو به چوب لباسی آویزون کردم.
ـ دستات رو بشور و بیا. شام حاضره.
ـ باشه.
آروین به سمت دستشویی رفت. چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم امشب هر چی به رامین و دادگاه دو روز دیگه اش مربوط میشه رو از ذهنم پاک کنم و فقط و فقط به آروین و همین لحظه ای که کنارمه، فکر کنم! موهام رو از رو پیشونیم کنار زدم. پشت میز غداخوری نشستم و منتظر شدم تا آروین بیاد. بعد از چند دقیقه، آروین با صورت خیس وارد آشپزخونه شد. حوله ی قرمز رنگش دستش بود. صورتش رو خشک کرد.
لبخندی بهش زدم و گفتم:
ـ بیا بشین. شام سرد شد.
حوله رو دور گردنش انداخت و روبروم نشست. بغض کرده بودم. دست خودم نبود. هر وقت می دیدمش و یاد حرفای پدر جون میفتادم، اشک تو چشام جمع می شد و بغض گلوم رو می گرفت. به خاطر این که متوجه اشکای حلقه زده ی تو چشمم نشه، بشقابش رو برداشتم و مشغول کشیدن برنج شدم. سنگینی نگاش رو روی خودم حس می کردم. دو تا کفگیر براش ریخته بودم، خواستم یه کفگیر دیگه براش بریزم که بشقاب رو به آرومی از دستم گرفت و گفت:
ـ همین قدر کافیه!
آخــــی! بچه ام چه کم اشتها شده! بغضم رو قورت دادم و برای خودمم یه کفگیر کشیدم.
romangram.com | @romangram_com