#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_384
ـ ببین راویس! اگه تو هم عاشق آروینی، باید ازش بگذری. هیچ چیز مشترکی بین تو و اون وجود نداره. طلاقت رو بگیر و بگرد شیراز، تا مجبور نباشی دوباره آروین رو ببینی و یاد گذشته ها بیفتی. اونم درسته عاشقت شده اما وقتی ببینه نیستی و دستش به هیچ جا بند نیست، فراموشت می کنه و راحت ازت دل می کـَنه! بذار آخرش خوب تموم شه. بذار هر چی کینه و کدورت هست، از بین بره. بدون هیچ جنگ و دعوایی! خودت رو از زندگی آروین بکش کنار. به آروین فکر کن. به راحتیش، به آسایشش!
رو پله ای نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم. داغون بودم. گریه می کردم با صدای بلند. صدای بسته شدن در حیاط اومد. پدر جون و رادین رفته بودن. خدایا چی کار کنم؟ تو یه راهی جلوی پام بذار! خــــــدا.
اگه با سرتقی تو زندیگ آروین بمونم، خونواده اش قیدش رو می زنن. این رو از حرفای جدی و محکم پدر جون فهمیدم! آروین نباید به خاطر من از خونواده اش بگذره. طلاقم رو می گیرم و میرم شیراز. بدون این که به آروین بگم، میرم! به خاطر خودش میرم. این طوری دیگه آروین رو نمی بینم. این طوری...
وای چی دارم میگم؟ من چطوری زنده بمونم؟ باید تصویر یه جفت چشم عسلی با رگه های طلایی رو تو ذهنم حک می کردم و برای همیشه می رفتم! این بود سهم من از آروین؟ از این چند ماه زندگی؟
***
میز رو خیلی زیبا چیدم. چند تا شمع کوچیک رنگی هم لابلای حریرای رنگی رو میز گذاشتم و همه رو روشن کردم. شده بودم مثل آدمی که می دونم فقط تا چند روز دیگه زنده است و حالام داره از لحظاتش بهترین استفاده رو می کنه! ظرف مرغ رو کنار پارچ دوغ گذاشتم. به ساعت نگاه کردم. ساعت نزدیک ده بود! پس آروین کجا مونده بود؟ دو روزی تا دادگاه رامین مونده بود. خبری از گلاره نداشتم! دیروز با بابا تلفنی حرف زده بودم و بابا تا حدودی تونسته بود آرومم کنه. بابا هوام رو داشت و می دونستم اگرم رامین اعدام نشه، بازم بابا رو دارم! هر چند اولاش منو گرفته بود زیر مشت و لگد خودش و حسابی منو زده بود، اما حق رو بهش می دادم. بالاخره یه پدر بود و غرورش جریحه دار شده بود.
صدای تلفن اومد. به سمت تلفن رفتم!
ـ الو؟!
ـ الو، سلام راویس جون. گیسوئم!
ـ سلام گیسو، تویی؟ خوبی؟
ـ خوبم بد نیستم. تو چطوری عزیزم؟ آروین خوبه؟
romangram.com | @romangram_com