#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_382
رادین گفت:
ـ نیومدیم مهمونی خانوم زرنگ!
این رادین بازم شمشیرش رو از رو بسته بودا. اومده بود دعوا راه بندازه؟ پدر جون گفت:
ـ آروین نیست؟
گفتم:
ـ نه شرکته! واسه ناهار میاد.
رادین نزدیکم شد و گفت:
ـ ببین راویس! تو یه بار با متهم کردن آروین، آبروی خونواده ی ما رو هدف گرفتی. حالا هم با برملا شدن دروغی که گفته
بودی، داری با آبروی ما بازی می کنی! تو کِی می خوای دست از سر آبروی ما برداری؟ ها؟ چرا ول کن نیستی؟ چی می خوای؟ پول؟ مال؟ ثروت؟ این قدری داریم که تا آخر عمرت بی نیازت کنیم!
زبونم بند اومده بود. رادین درمورد من چی فکر می کرد؟ بغض راه گلوم رو بست.
ـ چطور به خودت اجازه دادی اون دروغا رو به هم ببافی و آروین رو متهم کنی؟ هیچ می دونی با این کارت، چه بلایی سر آروین آوردی؟ آبروش رو جلوی همه بردی. همه اون رو به چشم یه عوضی بی صفت می شناسن! همین رو می خواستی؟ به هدفت رسیدی؟
با صدایی لرزان گفتم:
ـ نه، من این رو نمی خواستم! من پای اشتباهاتم وایسادم. می دونم مقصر بودم، می دونم با آبروی شماها بازی کردم اما، اما تاوانش رو دادم. تاوان همه ی اشتباهاتی که کردم...
romangram.com | @romangram_com