#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_381


راویس





بالاخره بعد از گذشت یه هفته، تونستم راه برم و از رو تخت خوابم بلند شدم. وضع جسمانیم خیلی بد بود. صورتم کبود شده بود و زیر چشامم ورم کرده بود اما خب نسبت به روزای اول، خیلی بهتر شده بودم. جای ضربه های کمربند بابا رو کمر و پهلوم هنوزم درد می کرد. آروین تو این یه هفته، خیلی هوام رو داشت و مرتب بهم می رسید. کمتر می رفت شرکتش و چهار چشمی حواسش به من بود!

به سمت آشپزخونه رفتم. امروز با اصرارای من، بالاخره رضایت داده بود که بره سر کارش، اما قول داده بود برای ناهار میاد. تصمیم داشتم لازانیا درست کنم! چه دل خجسته ای داشتم من! تو این اوضاع گرگ و میش، به فکر درست کردن لازانیا بودم! یه هفته ی دیگه چه اتفاقی قرار بود بیفته؟ تکلیف آینده ی من چی میشه؟ آروین برام می مونه؟! این قدر تو این چند روز، به این چیزا فکر کرده بودم که مغزم اِرور می داد! مواد لازانیا رو آماده کردم. داشتم ظرفایی که کثیف کرده بودم رو می شستم که صدای زنگ در اومد. حتما آروین بود! مگه کلید نداشت؟

ـ کیه؟

ـ بیا دم در کارت دارم!

پدر جون بود! این جا چی کار داشت؟ تنم لرزید. فوری مانتو و شالم رو پوشیدم و رفتم دم در. در رو باز کردم. رادین و پدر جون جلوی در وایساده بودن. آهسته سلام کردم. رادین با خشم نگام کرد و پدر جون سرش رو به نشونه ی سلام، تکون داد. کاش آروین خونه بود! دلم شور می زد.

رادین رو به پدر جون گفت:

ـ بابا بهتره بریم داخل حیاط حرف بزنیم. دم در زشته!

پدر جون سرش رو تکون داد. فوری از جلوی در کنار رفتم و رادین و پدر جون داخل حیاط وایسادن.

در رو بستم و گفتم:

ـ بفرمایین تو خونه. براتون چای بیارم؟

romangram.com | @romangram_com