#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_380
ـ دستپخت من از دستپخت تو قابل تحمل تره خانوم! مرغ تُرشای من عالیه!
زر مفت می زدم. تا حالا به عمرم اصلا مرغ یخ زده تو فریزر رو ندیده بودم که حالا بخوام مرغ تُرشم درست کنم!
ـ تا تو یه کم استراحت می کنی، منم ترتیب شام رو میدم.
تو فکر پیدا کردن کتاب آشپزی راویس بودم. کجا می ذاشتش؟! یه بارم دیدم تو کشوی کابینت بود. خدا کنه جاش رو عوض نکرده باشه، وگرنه ضایع می شدم اساسی! داشتم به سمت آشپزخونه می رفتم که صدای بغض آلود راویس رو شنیدم:
ـ تو از من متنفری آروین؟!
برگشتم و نگاش کردم. چشای درشت قهوه ای رنگش پر از اشک بود. نزدیکش شدم. لبخندی بهش زدم و گفتم:
ـ من چطوری می تونم ازت متنفر باشم راویس؟ هان؟ چرا باید ازت متنفر باشم؟ راویس! من هیچ وقت ازت متنفر نبودم، هیچ وقت! خودت رو اذیت نکن. تو مقصر نبودی و نیستی.
لبخند رو لبای خوش فرمش ظاهر شد.
ـ مرسی آروین! تو خیلی خوبی. خیلی خوشحالم این حس رو بهم نداری.
خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم. راویس همه چیز من بود! نمی تونستم راحت از کسی که چند ماه باهاش بودم، بگذرم! برام سخت بود. گذشتن از راویس، تو وجودم نبود. از راویس جدا شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. اگه راویس ترکم کنه چی؟! پوفی کشیدم و سعی کردم به چیزای بهتری فکر کنم!
***
romangram.com | @romangram_com