#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_379
نگاش کردم. لباش می لرزید.
ـ من به بابام بد کردم، نه؟
ـ اون تو رو بخشیده. یه پدر نمی تونه از بچه اش دلگیر باشه. مطمئن باش!
ـ رامین اعدام میشه؟
ـ حقش همینه!
ـ اما، اگه همه چیز رو انکار کرد چی؟
ـ خدا طرفدار حقه راویس! من کوتاه نمیام. تا حکم قصاص رو براش نگیرم، دلم آروم نمیشه.
ـ خدا کنه گلاره پیداش شه! اگه پیدا شه، خیلی چیزا عوض میشه.
ـ بهتره درمورد این چیزا حرف نزنیم. باید یه چیز خوب بخوری تا تقویت شی. خیلی ضعیف شدی. با مرغ ترش چطوری؟
لبخند کم جونی بهم زد و گفت:
ـ فکر می کنی می تونم با این اوضاع، غذا بخورم؟
ـ میتونی! خوبشم می تونی! دختر بدی نشو...
خواستم اذیتش کنم و جمله ی معروفم رو بهش بگم، « هر چند خیلی وقته دختر نیستی! » اما دیدم جو مناسب نیست و بی خیالش شدم. می خواستم کمی حال و هواش عوض شه، اما این حرفم شاید بدتر حالش رو می گرفت، واسه همین بی خیال خوشمزگی شدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com