#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_378


حرفاش به منم انرژی داده بود چه برسه به راویس! راویس گریه کرد. آقای شمس پیشونی راویس رو بوسید و با بغض نگاش کرد و گفت:

ـ از من دلگیر نباش راویس! من همیشه به فکر تو و خوشبختیت بودم! همیشه دوسِت داشتم. حتی بیشتر از شیرین! تو یادگاری مامانت بودی. شباهت عجیب تو به مامانت، باعث می شد همیشه تو رو خاص تر از شیرین دوست داشته باشم. مواظب خودت باش دخترم. قوی باش راویس. همه چیز رو به خدا بسپار. منم پشتتم! مثل قبل. هر کاری کنی، منو داری! فقط... فقط صادقانه برو جلو!

ـ بابا!

آقای شمس سرش رو تکون داد و گفت:

ـ با شوهرت برو. خداحافظ.

آقای شمس قبل از این که بذاره من و راویس حرفی بزنیم، راهش رو گرفت و از ما دور شد. راویس به هق هق افتاد. سرش رو رو سینه ام گذاشتم و بهش اجازه دادم که خودش رو خالی کنه. به این که ملت داشتن با تعجب ما رو نگاه می کردن توجهی نمی کردم. الان فقط، راویس مهم بود، فقط راویس!

تی شرتم از اشکاش خیس شده بود. سرش رو آروم نوازش کردم. وقتی آروم شد، در جلوی ماشین رو براش باز کردم و راویس سوار شد.

به خونه رسیدیم. راویس نمی تونست درست راه بره، تلو تلو می خورد. بدنش کوفته بود. بغلش کردم و رو مبل نشوندمش. با محبت نگام کرد و گفت:

ـ مرسی آروین!

ـ این چند روزه باقی مونده تا دادگاه رامین رو خوب استراحت کن، باشه؟

با بغض نگام کرد و سرش رو تکون داد.

ـ پاشو لباسات رو عوض کن.

ـ آروین؟!

romangram.com | @romangram_com