#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_377
راویس سرش رو تکون داد.
آرسام به شونه ام زد و گفت:
ـ راویس رو به تو می سپاریم. خیلی مَردی آروین!
لبخندی به آرسام زدم و راویس رو آوردم بیرون.
ـ منو داری می بری خونه ی شیرین؟
چقدر مظلومانه حرف می زد. مظلومیتی که تو راویس می دیدم رو تو هیچ دختری تا حالا ندیده بودم. دلم براش پر پر می زد. وقتی این جوری بی رمق با صورت کبود، می دیدمش، من بیشتر زجر می کشیدم!
ـ نه عزیزم! می ریم خونه ی خودمون!
با تعجب نگام کرد..حرفی نزدم.. بازوش رو گرفته بودم و داشتم به سمت ماشین می بردمش که صدای بابای راویس رو شنیدم:
ـ راویس؟!
راویس برگشت. منم به سمت باباش برگشتم. آقای شمس روبرومون وایساده بود و داشت با محبت نگامون می کرد. حرفام چقدر روش تأثیر گذاشته بود!
ـ بابا!
آقای شمس نزدیک راویس شد و با دستاش دو طرف صورت راویس رو قاب گرفت و گفت:
ـ پای شکایتت وایسا. فقط به اعدامش رضایت بده. اون مرد با زندگی و آبروی دو خونواده بازی کرده. کوتاه نیا بابا. دردایی که کشیدی، آروین کشیده، فقط با اعدام اون مرد، جبران میشه!
romangram.com | @romangram_com