#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_376


نگاش کردم. لبخندی بهش زدم و گفتم:

ـ بیرونه!

مونا گفت:

ـ آقا آروین می خواین باهاتون بیام؟

گفتم:

ـ تا این جاشم خیلی زحمتتون دادم. می رسونمتون.

رو به شهریار گفتم:

ـ شهریار بیا می رسونمت.

شهریار نزدیکم شد و گفت:

ـ نه بابا پسر ماشین آوردم! تو راویس رو ببر.

ـ باشه پس... خداحافظ.

شیرین روبروی راویس وایساد. اشکاش رو گونه اش می ریخت.

ـ مواظب خودت باش! دو هفته ی دیگه دادگاه رامینه. سعی کن تا اون روز یه کم به خودت برسی. خیلی ضعیف شدی!

romangram.com | @romangram_com