#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_375


ـ هنوزم نمیدونم چرا راویس اون دروغا رو سر هم کرد و تو رو جای اون کثافت جا زد، اما، هیچ فکر نمی کردم دوباره این

موضوع زنده شه! فکر می کردم وقتی با هم ازدواج کردین، دیگه همه چیز تموم شده اما همون اندک آبرویی هم که برام مونده بود، با نبش قبر شدن این موضوع، از کفم پرید! دیگه هیچی برام نمونده، هیچی!

تو صداش غم موج می زد. اشک تو چشاش موج می زد. چشای راویس شباهت زیادی به چشای باباش داشت. دوست نداشتم چشای کسی که شبیه عشقمه رو پر از اشک ببینم. چقدر عذاب کشیده بود که داشت با منی که روزی مثل دشمن خونی بهم نگاه می کرد، درد و دل می کرد!

ـ فکر کردی من لذت می برم وقتی ته تغاریم رو می زنم؟! فکر کردی این کارم از رو خوشیمه؟! برای منم درد داره. درد داره جیگر گوشه ام رو بزنم و تموم بدنش رو کبود کنم! اما... اما این جوری می خوام خودم و زخم رو دلم رو آروم کنم! راویس با من بد کرد. با همه بد کرد. پنجاه سال آبرو برای خودم جمع نکردم که یه شبه اون دختر، همه رو به باد بده. تو چی می فهمی من چی میگم؟ دیگه جرئت ندارم تو شیراز، سرم رو بالا بگیرم! چند ماه پیش فکر می کردم تو مقصری و هر چی از دهنم در اومد حواله ی تو و خونواده ات کردم، اما حالا، همه چیز یهو عوض شد.

سرش رو بین دستاش گرفت. نزدیکش شدم و گفتم:

ـ راویس مقصر نیست! اون خودشم نمی خواسته همچین بلایی سر خودش و آبروی شما بیاد. اون رو مقصر ندونین. راویسم یه قربانی بوده! قربانی یه انتقام بچگانه و مسخره! کسی که مقصر اصلی این داستانه، الان فراریه! به راویس خرده نگیرین. اون درد کشیده است. بی گناه داره مجازات میشه! تنها اشتباهش این بود که دروغ گفت و منو جای اون پسره جا زد، اما... اما آقای شمس، اگه منم جای راویس بودم و متهم اصلی فرار کرده بود و من مونده بودم و یه آدمی که همه ی شواهد بر علیه اش بود، همون کاری رو می کردم که راویس کرد. خودتون رو بذارین جای راویس! شرایطش

خیلی بد بود. از یه طرف قانون بهش فشار میاورد و از یه طرفم شما و داد و بیداداتون! دیگه راویس و سرزنش نکنین. نذارید آستانه ی صبرش تموم شه و دست به خودکشی بزنه. راویس بیمار بود. یه بیمار روحی! رامین با اون بلایی که سرش آورده بود به روحش ضربه زده بود؛ اما الان خوب شده. زیر نظر روانپزشک بود. قرص مصرف می کرد. این رو میگم تا بفهمین این چند ماهه تو خوشی و لذت نبوده! هر چی زدینش و سرزنشش کردین، بسه! از این جا به بعد پشتش باشین. شاید بگین به من مربوط نیست و دارم دخالت بی جا می کنم اما راویس زن منه! حمایتش کنین. مثل همه

ی سالهایی که بی مادر بزرگش کردین، الانم پشتش باشین. اون به این حمایت شما نیاز داره.

تو چشام زل زد. انگار حرفام بهش امید داده بود. چون دستش رو گذاشت رو شونه ام و با لبخند کم جونی که رو لبش بود، گفت:

ـ منو ببخش پسر! خیلی بهت بد کردم! امیدوارم بتونی از گناه من و دخترم بگذری! از خونوادتم باید عذرخواهی کنم. بهتون بد کردم. تهمت ناروا زدم. منو ببخش.

لبخندی بهش زدم و ازش دور شدم. نمی خواستم خ رد شدنش رو ببینم. اونم مرد بود و غرور داشت. خوب می فهمیدم براش عذر خواهی کردن چقدر سخته! من باباش رو مقصر نمی دونستم. همه ی ما تو این بازی، زجر کشیده بودیم و بی انصافی بود اگه باباش رو مقصر می دونستم.

به سمت راویس رفتم. سِرمش تموم شده بود. رفتم نزدیکش. با چشمای بی رمق و خسته اش نگام می کرد. رنگش حسابی پریده بود. زیر بازوش رو گرفتم و از رو تخت بلندش کردم. شیرین و مونا لباساش رو پوشوندن.

ـ آروین! بابام کو؟

romangram.com | @romangram_com