#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_374
ـ مثل این که همتون یادتون رفته راویس زن منه! هیچکس نمی تونه تا زمانی که اسمش تو شناسنامه ی منه اون رو ازم جدا کنه!
مونا نگام کرد. تو چشاش برق تحسین رو می دیدم. نباید می ذاشتم راویس بره خونه ی شیرین! اگه باباش بازم کتکش می زد، معلوم نبود چه بلایی سرش بیاد.
ـ من میرم با باباش حرف بزنم!
از اتاق اومدم بیرون. هر چند ته دلم از باباش ناراحت بودم، هر چند بهم تهمتای بدی زده بود و کلی منو زیر مشت و لگداش زده بود، اما، به خاطر راویس هر کاری می کردم. راویس نیمی از وجودم شده بود و نمی تونستم به راحتی قید نیمی از وجودم رو بزنم! بالاخره بابای راویس، آقای شمس رو پیدا کردم. رو یه نیمکت نشسته بود و سیگاری دستش بود. پک های عمیقی به سیگارش می زد و دود اطرافش رو پر کرده بود. کنارش نشستم. پوفی کشیدم. به اطرافش توجهی نداشت. غرق افکارش بود.
ـ راویس که سِرمش تموم شه، می برمش خونه ی خودش!
تازه حضور منو حس کرد. نگام کرد. پک عمیق تری به سیگار تو دستش زد و دودش رو بیرون فرستاد و گفت:
ـ راویس تو تهران، خونه ای نداره! می ریم خونه ی شیرین!
ـ چرا داره! خونه ی من مال راویسه!
ـ می خوای ببریش خونه ی خودت که بهش طعنه و کنایه بزنی؟ که زجرکشش کنی؟
جا خوردم. منو چی فرض کرده پیش خودش؟ یه جانی؟
ـ تو این چند روزه من رو راویس دست بلند کردم؟ اون قدری که شما زدینش، همین که زنده مونده، جای شکر داره! باباشی یا جلادش؟! تو این مدتی که شیراز بودین، راویس خیلی تنها بود. خیلی زجر کشید. حقش این نیست که شمام جلوی بقیه خردش کنین! روح راویس ضربه خورده! امشب میاد پیش من! دیگه دلم نمی خواد رو زن من دست بلند کنین! حرف آخرم همینه!
از رو نیمکت بلند شدم. ته مونده ی سیگارش رو زیر کفشش له کرد و نگام کرد. چشاش پر از رنج بود، پر از ضعف! تو موهاش تک و توک رنگ سیاه پیدا می شد! از روز عروسیم تا حالا که دیده بودمش، خیلی پیرتر و شکسته تر شده بود. چروکای رو صورتش خیلی تو دید بود! همه تو این ننگ، اذیت شده بودن! درد اصلی رو من و راویس کشیده بودیم! دیگه به کسی اجازه نمی دادم راویس رو از اینی که هست، پژمرده تر کنه!
با بی رمقی نگام کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com