#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_373
دعوا راه انداختن. مامانم فقط گریه می کرد. راویس چقدر کتک خورد! باباش فقط می زدش! یه بارش رو خودم جلوش رو گرفتم و نذاتشم کتکش بزنه. داشت راویس رو می کشت! خوب می دونستم که باباش چقدر آدم آبروداریه و این کار راویس، آبروی چندین ساله اش رو برده! واقعا نمی دونستم آخرش چی میشه! بابا و رادین آتیششون خیلی تند بود! اما نمی ذاشتم راویس رو کسی ازم بگیره. راویس مال من بود!
این قدر ذهنم مشغول بود که الان بیشتر از همه برام اعدام رامین، پررنگ بود! انگار می خواستم با اعدام رامین، زجرایی که کشیده بودم رو جبران کنم! زخمایی که راویس رو بدنش داشت، همش با اعدام رامین، حل می شد! رامین نمی تونست اتهاماتی که بهش شده رو انکار کنه. تا کِی می خواست منکرشون بشه؟ هر جور شده با مدرک و دلیل می کشیدمش بالای چوبه ی دار! به زودی دادگاهش بود و من همه ی امیدم به شهادتای مروارید و امیر دوستم که به اصرارش اون شب پارتی حضور داشتم، بود! اما رامین جز خودش، هیچ شاهدی نداشت. اگه گلاره فرار نمی کرد، شاید خیلی چیزا زودتر حل می شد.
وقتی زنگ زدم به ویکی و جریان رو براش تعریف کردم بدون هیچ مخالفتی، آدرس هتلی که گلاره و رامین توش بودن رو بهم داد. با مونا رفتم به آدرسی که ویکی داده بود. گلاره تو هتل نبود. رامین و به بهانه ای کشوندم تو یه کوچه ی خلوت و تا می خورد، زدمش! تموم گریه های راویس و کابوسای شبونه و لرزش بدنش اومده بود جلوی چشمام و فقط می زدمش! بهش اجازه نمی دادم از خودش دفاع کنه،یا حرفی بزنه، فقط می زدمش! تا این که مونا و چند نفر دیگه جدامون کردن. بعدشم که صدای آژیر ماشین پلیس و... رامین عوضی تر از اون چیزی بود که فکرش رو می کردم.
به اتاقی که راویس توش بود، رفتم. راویس رو تخت دراز کشیده بود و سِرمی به دستش زده بودن. سَرشم باندپیچی شده بود. شیرین بالای سرش وایساده بود و مرتب گریه می کرد. آرسام و شهریار و مونا هم گوشه وایساده بودن. از بابای راویس خبری نبود.
مونا نزدیکم شد. گفتم:
ـ حالش چطوره؟
ـ بهتره! دکتر گفت سِرمش تموم شه، می تونیم ببریمش خونه.
ـ باباش کجاست؟
ـ بیرونه. تو حیاط بیمارستانه. داغونه. خدا آخرش رو به خیر بگذرونه!
ـ سِرمش تموم شد، می برمش خونه!
ـ خونه؟!
ـ آره، خونه ی خودمون!
ـ اما فکر نکنم باباش اجازه بده. آقا آروین، بذارین راویس امشب رو بدون دعوا سر کنه!
romangram.com | @romangram_com