#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_372
ـ سرش دوازده تایی بخیه خورده!
پوفی کشیدم. هر چی بلا بود داشت تو این دو هفته سرش می اومد. رادین با اخم نگام کرد و گفت:
ـ بهتره بریم! خواهر و پدرش پیششن! به ما چه که بیمارستان بمونیم؟
تند نگاش کردم و گفتم:
ـ اون هنوزم زن منه رادین! اسمش تو شناسناممه! نمی تونم ولش کنم به امون خدا و برم خونه!
رادین عصبی شد و داد زد:
ـ دیوونه شدی آروین؟! از کدوم زن حرف می زنی؟ کسی که تو « زن» ش نکردی؟! راویس زندگی تو رو به لجن کشید، حالا بازم زنم، زنم می کنی؟ بابا دم بیمارستان منتظر ماست! نکنه می خوای بازم با داد و بیداد بیاد سراغت؟ بابا رو که می شناسی؛ الان عصبی تر از همیشه است!
ـ اولا حق نداری درمورد زن من، هر چی به دهنت میاد رو بگی! از این به بعدم مواظب حرفایی که می زنی باش! ثانیا من راویس رو تنها نمی ذارم. ندیدی باباش چه بلایی سرش آورد؟ اگه یه بار دیگه بیفته زیر مشت و لگد باباش، این بار دیگه محاله زنده بمونه!
رادین پوزخندی بهم زد و گفت:
ـ چی شده جنابعالی حس انسان دوستانه تون گل کرده؟ بابا رو عصبی نکن آروین!
با جدیت گفتم:
ـ راویس زن منه و تا خیالم از بابتش راحت نشه، تنهاش نمی ذارم. تو هم بهتره بری و بابا رو معطل نکنی!
رادین با خشم نگام کرد و ازم دور شد. وجدانم بهم اجازه نمی داد راویس رو ول کنم و برم! راویس زنم بود. همه ی زندگیم! هر چی که بود مال گذشته بود و الان، راویس فقط مال من بود! حتی با این که رامین پیداش شده بود! فقط منتظر این بودم که زودتر به سزای کارش برسه و بعدشم برم سراغ راویس! بعد از اون شب، دیگه مطمئن شده بودم که زندگی بدون راویس، برام حکم مرگ رو داره! همه چیز خیلی زود اتفاق افتاد. تو دو هفته! دستگیری رامین، برگشتن بابای راویس از شیراز، دعواها، داد و بیدادا. رادین و بابا که انگار تازه زخماشون سر باز کرده بودن، با بابای راویس
romangram.com | @romangram_com