#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_371
همه سکوت کردن. سرهنگ رو به رامین گفت:
ـ پس همه ی اتهاماتی که بهت شده رو انکار می کنی؟ درسته؟
رامین سرش رو تکون داد. نگاش کردم. پوزخندی بهم زد. خاطرات اون شب برام زنده شد. مو به مو! همین نگاه رو داشت وقتی داشت بهم نزدیک میشد. صدای قهقهه های بلندش هنوزم تو گوشم زنگ می زد. کابوسای شبونه ام همش تقصیر رامین بود. رامینی که داشت همه چیز رو انکار می کرد. کسی که تموم زندگیم رو نابود کرده بود. وقتی رامین دستگیر شد، گلاره هم متواری شد. گلاره می تونست شاهد خوبی برای لاشی بازیای برادرش باشه؛ اما فرار کرده بود و کسی نمی دونست کجاست!
سرهنگ رو به من کرد و گفت:
ـ شما بیاین! این جا رو امضا کنین.
به برگه ای که تو دستش بود اشاره کرد. آب دهنم رو قورت دادم. رامین هنوزم داشت نگام می کرد. سنگینی نگاه آروین رو روی خودم حس می کردم. از رو صندلی بلند شدم.
رامین، آروین، داد و هوارای بابا، اشکای شیرین، همه چیز اومد جلوی چشمم! سرم گیج رفت و چشام سیاهی رفت. کل اتاق دور سرم چرخید و نقش زمین شدم. برخورد چیزی رو تو سرم و بعدشم مایع گرمی رو روی سرم حس کردم؛ اما این قدر حالم بد بود که از هوش رفتم.
***
آرویـــن
romangram.com | @romangram_com