#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_370


سرهنگ سرش رو تکون داد و به رامین نگاه کرد. دستای رامین دستبند زده شده بود. بابا لیوان آب رو با حرص سر کشید و به رامین زل زد. سرهنگ رو به رامین گفت:

ـ اتهاماتی که بهت زدن رو قبول می کنی دیگه؟ درسته؟

رامین با صدای محکمی گفت:

ـ نه جناب سرهنگ! اینا همش دروغه؛ تهمته! می خوان همه چیز رو بندازن گردن من، تا یکی دیگه رو تبرئه کنن! همه دیدن که اون شب...

به آروین اشاره کرد و ادامه داد:

ـ این پسره رو تخت کنارش بوده! من نمی دونم طبق کدوم قانونی، منِ بیچاره رو متهمم می کنین و به این روز انداختین! من شکایت می کنم ازشون. من بی گناه دارم مجازات میشم.

این بار نوبت آروین بود که به سمت رامین حمله کنه.

ـ پسره ی لاشی! اون بلا رو من سر راویس آوردم یا توی عوضی؟! حرومزاده! اون قدری مرد باش و پای غلطی که کردی وایسا!

سرهنگ داد زد:

ـ آقای مهرزاد! بشینید سر جاتون!

آروین یقه ی رامین رو ول کرد و با نفرت زل زد تو چشای رامین. رادین به سمت آروین اومد و زیر بغلش رو گرفت و بردش سر جاش نشوندش. چه شیر تو شیری شده بود! اصلا فکر نمی کردم رامین تا این حد وقیح باشه! حتی الانم که انداخته بودنش بازداشتگاه، بازم انکار می کنه؟!

سرهنگ با اعصاب داغونی گفت:

ـ از این لحظه به بعد، اگه کسی جو رو متشنج کنه و درگیری راه بندازه، بدون هیچ حرفی می ندازمش بیرون! فهمیدین؟

romangram.com | @romangram_com