#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_369


ـ سرباز فلاحی! متهم رو بیار!

اسم « متهم » رو که شنیدم تموم بدنم لرزید! رامین؟ بعد از چند ماه، دوباره قرار بود ببینمش؟ اونم جلوی آروین؟!

جلوی بابام؟! بازم تکرار اون شب لعنتی؟! خدایا، من دیگه طاقت ندارم! تمومش کن این زندگی رو! سنگینی نگاه ها رو روی خودم حس می کردم. کاش آروین نگام می کرد و همون نگاه مهربون و امیدوار کننده اش رو بهم می انداخت و آرومم می کرد؛ اما سرش پایین بود و هیچ نگاهی بهم نمی کرد. جرئت نداشت جلوی نگاه های تند و تیز رادین و چشمای به خون نشسته ی باباش، به من نگاه کنه! مونا و شهریار بیرون از اتاق وایساده بودن.

این دو هفته، اندازه ی ده سال پیرم کرد. خیلی دردناک و سخت گذشت! لحظه به لحظه اش برام یه جهنم واقعی بود! با چه سرعتی بابام از شیراز اومد تهران. با چه سرعتی رامین دستگیر شد. همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد. آروین از اون شب تا حالا یه کلمه هم باهام حرف نزده بود. یعنی ازم بیزار شده؟ یعنی قیدم رو داره می زنه؟ یا شایدم قیدم رو زده! تموم تلاش خونواده ی مهرزاد این بود که عمه خانوم چیزی نفهمه، اما عمه خانومم همه چیز رو فهمید! اما تو نگاه عمه خانوم هیچ سرزنش و نفرتی رو ندیده بودم. وقتی خونه ی پدر جون دیدمش فقط با تعجب نگام کرد؛ اما هیچ حرفی نزد! پوفی کشیدم. خودم رو به دست تقدیر سپرده بودم! صدای قدمای دو نفر تو فضای ساکت و خالی از حرف اتاق پیچید.

به کفشای رامین زل زدم. یه کتونی سفید پوشیده بود. جرئت نداشتم سرم رو بگیرم بالا و نگاش کنم! هنوزم ازش می ترسیدم. یاد اون شب میفتادم و...

پوتینای سربازه رو می دیدم. به سرهنگ، ادای احترام کرد و از اتاق رفت بیرون. سنگینی نگاه رامین رو روی خودم حس می کردم. در همین لحظه بابا به سمت رامین حمله ور شد. سرم رو بردم بالا. بابا یقه ی پیرهن مردونه ی رامین رو محکم گرفت و کوبیدش به دیوار. چند تا مشت حواله ی صورتش کرد و داد زد:

ـ پسره ی عوضی! فکر کردی آبروی مردم، اسباب بازیه که باهاش راحت بازی می کنی و فرار می کنی؟ آره؟! نامردتر از توام وجود داره؟ تا پای چوبه ی دار نکشونمت، دلم آروم نمیشه.

آرسام به سمت بابا رفت و بالاخره با واسطه گری آرسام و شیرین و سربازی که به دستور سرهنگ، وارد اتاق شده بود، بابا رو از رامین جدا کردن!

لرزش بدنم بیشتر شد. آرسام بابا رو روی صندلی نشوند و لیوانی آبی به دستش داد. بابا عصبی بود. رگای پیشونیش زده بود بیرون. نگرانش بودم. یه وقتی بلایی سرش نیاد؟! نگام رو چهره ی رامین ثابت موند. این چند روزه حسابی کتک خورده بود. زخمایی که رو صورتش بود، کبود شده بود. گوشه ی لبشم پاره شده بود و خون ازش می اومد و یقه ی لباسش خونی شده بود. زیر چشاش ورم کرده بود و وزغی بودن چشاش رو بیشتر نشون می داد. آروین تا می خورد زده بودش. حقش بود!

سرهنگ رو به بابا گفت:

ـ خواهشا رو اعصابتون کنترل داشته باشین و جو رو متشنج نکنین! این جاییم تا به مشکل شما رسیدگی کنیم. پس الکی دعوا راه نندازین. بسپارین به قانون همه چیز رو!

آرسام رو به سرهنگ کرد و گفت:

ـ دیگه تکرار نمیشه. من معذرت می خوام!

romangram.com | @romangram_com