#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_368


بکنه. من که بالاخره رفتنی بودم. پس چرا امشب جای خوابش رو عوض کرد؟ رامین و گلاره ی عوضی مسیر زندگیم رو به کل تغییر دادن! اون همه تحقیر و سرزنش شنیده بودم، بس نبود؟ خدایا چرا مرگ منو نمی رسونی؟ خدایا خسته ام. امشب مهمون نمی خوای؟! از این دنیای بی رحم و آدماش بیزارم. خــــــدا چه بلایی قراره سرم بیاد؟ تاوان چی رو دارم پس میدم؟ من برای هیچکس ارزش ندارم! برای هیچکس! خدا خسته ام! داغونم. خرابم! دیگه طاقت ندارم. به چی دلم رو خوش کنم؟ زندگیم به باد رفته. عشقم، روحم داره خودش رو آماده می کنه که نبودن منو تحمل کنه! این انصافه؟!

به هق هق کردن افتادم. تموم بدنم می لرزید. چه زندگی سیاهی داشتم. پر بود از تاریکی؛ تاریکی مطلق!





***

فصل هفدهم





ـ اگه حرفاتون درست باشه، این آقا می تونه اعاده ی حیثیت کنه و ازتون شکایت کنه.

تنم لرزید! یعنی آروین راضی میشه من برم زندان؟ بابا خواست به سمتم هجوم بیاره که آرسام به موقع بازوی بابا رو گرفت و گفت:

ـ آقا جون! الان وقتش نیست!

چشمای بابا از زور عصبانیت و خشم قرمز شده بود. عین چی ازش می ترسیدم! زخمایی که با کمربند نثار پهلو و کمرم کرده بود، هنوزم جاش درد می کرد. زخمای رو صورتم کبود شده بود و ورم کرده بود و جاشون شدید می سوخت! اگه آرسام بازوش رو نمی گرفت جلوی بقیه منو بازم می گرفت زیر مشت و لگد! اون قدری عصبی بود که براش فرقی نمی کرد جلوی خونواده ی مهرزاد منو بزنه یا نه! بغض گلوم رو گرفته بود اما این قدر تو این دو هفته ای که گذشته بود، گریه کرده بودم و اشک ریخته بودم که دیگه واقعا اشکام نمی اومد! من چقدر بدبخت بودم! از همشون خجالت می کشیدم!

انیس جون هنوزم با مهربونی نگام می کرد. اشک تو چشاش حلقه زده بود اما تنها کسی بود که خشم و عصبانیت رو تو چشاش نمی دیدم! این نگاه های انیس جون ته دلم رو، عجیب گرم می کرد! رادین کنار آروین و پدر جون نشسته بود و با نفرت نگام می کرد. وقتی فهمید رامین پیدا شده مثل اسپند رو آتیش شد و داد و بیدادی راه انداخت که بیا و ببین! آروین سرش پایین بود و داشت با خودکاری که دستش بود ور می رفت. تو فکر بود و حواسش به اطرافش نبود! پدر جونم عصبی به نظر می رسید. صورتش قرمز شده بود. خوب می دونستم که چقدر از دستم عصبیه و اگه جاش بود بدش نمی اومد دو تا سیلی حواله ی صورت عروس دروغگو و آبرو بَرش بکنه! شیرین می لرزید. نگرانی رو تو چشاش می دیدم. آروم و بی صدا گریه می کرد. برای من همه چیز تموم شده بود! جو سنگینی بود! آب از سر من گذشته بود و دیگه چیزی برام مهم نبود! سرهنگی که پشت میز نشسته بود و اتیکتی رو سینه ی سمت چپش بود و روش نوشته شده بود: « محمد امینی » با صدای رسا و کلفتی گفت:

romangram.com | @romangram_com