#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_367
ـ رامین؟!
ـ آره! رامین حسابدار شرکت رایان بوده.
آروین با دهن باز زل زده بود بهم. باورش نمی شد. برای منم اولش باورنکردنی بود! آروین سکوت کرده بود. تو فکر بود!
ـ ماشین رو راه بنداز بریم!
با غم نگام کرد. نمی تونستم تو ذهنش رو بخونم!
ـ آروین! باید با ویکی حرف بزنیم. باید رامین رو پیدا کنیم!
ـ نمی ذارم اون رامین عوضی از دستم در بره! خودم با ویکی حرف می زنم و با مونا هم هماهنگ می کنم، فقط تو شماره ی مونا رو تو گوشیم سیو کن! از رامین راحت نمی گذرم. باید به چیزی که حقشه برسه!
نمی دونم چرا از این حرفش خوشم نیومد. دوست داشتم بهم بگه گور پدر رامین و هفت جد و آبادش، مهم ماییم که الان زن و شوهریم و داریم زندگیمون رو می کنیم. برای چی الکی رامین رو معرفی کنیم و از هم دور بشیم؟! مهم ماییم که جونمون واسه هم در میره! اما آروین...
بغض گلوم رو گرفت. آه پر حسرتی کشیدم. انگار قضیه جدی تر از این حرفا بود! من چقدر دل خجسته ای داشتم! آروین فقط تو این فکر بود که زودتر از شر تهمتی که بهش زدم راحت شه و بره دنبال زندگی خودش! منم که این وسط، حکم چغندر رو داشتم! راویس! منتظر شبای دردناک و پر از عذاب باش! از این به بعد باید خیلی بیشتر از قبل، زجر بکشی! وقتی بابات بفهمه دروغ گفتی و آبروی دو تا خونواده رو راحت بردی، قطعا ساکت نمی شینه! وقتی به خونه رسیدیم آروین که معلوم بود داغونه و تو افکارش غرقه، رو کرد بهم و گفت:
ـ من امشب تو اتاق خودم می خوابم! یه کمی اعصابم خرده. می خوام فکر کنم. شب بخیر!
بدون این که بذاره حرفی بزنم یا لااقل بهش شب بخیر بگم، به اتاقش رفت و درش رو بست.
چرا جای خوابش رو عوض کرد؟ داشت از الان قیدم رو می زد؟ قید با من بودن رو؟! می خواست با این کارش چی رو ثابت کنه؟ که راویس تو فقط برای یه شب برام مهم بودی؟!
بغضم ترکید و اشکام جاری شد. فوری به اتاق خواب رفتم و در رو از داخل قفل کردم. آروبن حق نداشت با من این کار رو
romangram.com | @romangram_com