#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_365
آب دهنم رو قورت دادم. باید می گفتم. باید می دونست. حقش بود بدونه چی شده. باید این درد رو با یکی تقسیم می کردم. داشتم می مردم.
ـ رامین برگشته ایران!
تو صدام غم موج می زد.
آروین محکم زد رو ترمز و ماشین با صدای وحشتناکی وایساد. خدا رو شکر خیابون خلوت بود، وگرنه الان اون دنیا سیر می کردیم! جیغ بلندی کشیدم. خوشبختانه کمربندامون رو بسته بودیم و چیزیمون نشده بود. آروین برگشت و با وحشت نگام کرد.
ـ چی گفتی تو؟
ـ دیوونه شدی؟ داشتی هر دومون رو به کشتن می دادی احمق.
ـ خفه شو راویس! بگو چی گفتی؟
سعی کردم به اعصابم مسلط شم. با بغض گفتم:
ـ رامین و گلاره برگشتن ایران!
ـ تو از کجا فهمیدی؟
تو نگاش غم و ناراحتی موج می زد. یعنی ناراحت شده؟ اون که همیشه دوست داشت رامین پیدا شه و این انگ از رو اسمش برداشته شه!
آروین صداش رو برد بالا.
ـ راویس چرا لال مونی گرفتی؟ از کجا فهمیدی برگشتن ایران؟
romangram.com | @romangram_com