#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_361






***

انیس جون رو بوسیدم و از بقیه خداحافظی کردم و سوار مزدا3 آروین شدم. گیسو برام دست تکون داد. بهش لبخند زدم. انگار حالش بهتر شده بود. هر چند هنوزم گرفته بود اما خیلی بهتر از اون شب مهمونی شیرین بود. با رادین به جز سلام کوتاهی، هیچ حرفی نزده بودم. لیاقتش همین بود! هنوزم از دستش عصبی بودم اما چون آروین رو داشتم زیاد محلش نمی ذاشتم. عمه خانوم خیلی حالش بهتر شده بود و برای آخر ماه بلیط به مقصد آمریکا داشت. می خواست به همراه هلن و ویکی برگرده آمریکا. به کمک وکیلش تو آمریکا خونه ای خریده بود و قرار بود با هلن و ویکی همون جا زندگی کنن. ویکی به زندگی تو ایران عادت نداشت و بارها گفته بود که آمریکا رو بیشتر دوست داره. عرق ملی نداشت دیگه! اگه ویکی می رفت دیگه شاید نمی تونستم هیچ وقت رامین رو پیدا کنم. نباید دست دست می کردم و باید زودتر یه کاری می کردم!

آروین پشت رل نشست. لبخندی بهم زد. منم لبخندش رو با لبخند پاسخ دادم. ماشین راه افتاد. انگار آروینم منتظر بود تا براش توضیح بدم که چی شده. کلافه بودم! از کجا باید شروع می کردم. داشتم به شروع کردن موضوع فکر می کردم که صدای آهنگ سکوت بینمون رو شکست.

صدای امین حبیبی بود. این آهنگش رو دوست داشتم. یه جورایی حال الان من و آروین رو داشت توصیف می کرد.





من و تو، توی این دنیا، یه درد مشترک داریم

دو تامون، خسته ی دردیم

رو قلبامون تَرک داریم

من و تو، کوه دردیم و یه گوشه زخمی افتادیم

داریم جون می کـَنیم انگار، رو زخمامون نمک داریم

romangram.com | @romangram_com