#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_360


ـ مهمون داشتی؟

ـ گلاره رو میگی؟ آره، دیدیش؟

ـ دورادور دیدمش!

ـ دختر خوبیه! تو اتریش باهاش آشنا شدم. چند ماهی بود به خاطر کار رایان من و رایان رفته بودیم اتریش. با رامین و گلاره اون جا آشنا شدیم. رامین دنبال کار می گشت و رایانم که دنبال یه حسابدار مطمئن واسه شرکتش می گشت به رامین پیشنهاد کار داد و رامینم قبول کرد. رایان معتقد بود که یه ایرانی هر چقدرم عوضی باشه اما بازم یه ایرانیه و میشه بهش اعتماد کرد. این طرز فکر رایان بود! خلاصه شرکت رایان تو یه پروژه ی بزرگ موفق شد و رایانم یه جشن بزرگ ترتیب داد. تو اون مهمونی بود که با گلاره، خواهر رامین آشنا شدم و حسابی با هم جور شدیم و فهمیدم که با

داداشش چند ماهی هست تو اتریشن. تا این که اون اتفاق برای رایان افتاد. دیگه ازشون خبر نداشتم تا این که چند روز پیش گلاره به گوشیم زنگ زد و گفت اومده ایران و می خواد منو ببینه. منم بهش آدرس دادم و امروزم که اومد این جا دیدنم.

ـ داداششم اومده؟

ـ آره، با هم اومدن. الانم تو هتلن. هر چی اصرار کردم بیان این جا، گلاره قبول نکرد.

حالم خیلی بد بود. کاش آروین الان پیشم بود. بهش نیاز داشتم. به حرفاش، به نگاهای امید دهنده اش!

ویکی مشکوکانه نگام کرد و گفت:

ـ حالت خوبه؟ گلاره رو می شناسی؟

از فکر اومدم بیرون و گفتم:

ـ نه بابا، محض کنجکاوی بود!

ویکی که قانع شده بود حرفی نزد و با هم به داخل خونه رفتیم. باید با ویکی حرف می زدم. ویکی راحت می تونست جای رامین و گلاره رو بهم بگه و زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم می تونستم رامین رو گیر بندازم. حتی فکر روبرو شدن با رامینم تنم رو می لرزوند! باید با آروین حرف می زدم. عقلم به هیچ جا نمی رسید. باید از یه نفر کمک می گرفتم. آروین بهترین گزینه بود!

romangram.com | @romangram_com