#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_359
گلاره لبخندی زد و گفت:
ـ ای بابا، من و رامین باید از تو دعوت کنیم یه شام باهامون بخوری نه تو! تو اتریش خیلی زحمتت دادیم. وقتی فهمیدم آقا رایان تصادف کرده خیلی ناراحت شدم. رامینم خیلی متاثر شد.
ـ مرسی عزیزم. رایان همیشه از آقا رامین تعریف می کرد. به آقا رامین سلام برسون. خداحافظ.
ـ حتما، خداحافظ عزیزم.
گلاره از در خارج شد و رفت. تموم بدنم می لرزید. فکر نمی کردم یه روزی دوباره بتونم گلاره رو ببینم. کسی که باهام بازی کرد. به خودم مسلط شدم و از پشت درخت اومدم بیرون. ویکی که هنوز تو حیاط بود با دیدنم شوکه شد و گفت:
ـ اِ؟ راویس تو کِی اومدی عزیزم؟
ـ سلام. ببخشید رفتم دستام رو بشورم. یه پنج دقیقه ای میشه اومدم. در باز بود و این شد که در نزدم و اومدم تو!
ـ سلام عزیزم. خوش اومدی! آروین کو؟
ـ کار داشت. یه کمی دیر میاد.
ـ بیا بریم تو. انیس جون خیلی وقته منتظرته. خوش به حالت ببین چه عروسی هستی که مادر شوهرت این قدر برای دیدنت شور و شوق نشون میده!
لبخند زورکی و کمرنگی زدم. تو اون لحظه تنها چیزی که برام بی اهمیت بود، فهمیدن علاقه ی انیس جون به خودم بود! ویکی به سمتم اومد و دستش رو روی شونه هام گذاشت و با هم به سمت در ورودی ساختمون راه افتادیم.
ـ ویکی؟
ـ جونم؟
romangram.com | @romangram_com